آگاه: پرسش اصلی نه این است که «اعتراض بود یا براندازی»، بلکه این است که چگونه یک نارضایتی اجتماعی واقعی میتواند در یک فرآیند چندمرحلهای، به فتنهای با کارکردهای براندازانه بدل شود. پاسخ به این پرسش، مستلزم نگاه فرآیندی، بینرشتهای و مبتنی بر تجربههای پیشین جمهوری اسلامی است.

۱. اعتراض، نارضایتی یا فتنه؟ تمایز مفهومی ضروری
در نقطه آغاز، نمیتوان انکار کرد که این رخداد بر بستری از نارضایتیهای اجتماعی شکل گرفت. در منطق جامعهشناسی سیاسی، نارضایتی امری طبیعی در هر جامعه زنده است و اعتراض، یکی از سازوکارهای ابراز آن. رهبر انقلاب نیز در مواضع متعدد، اصل اعتراض و مطالبهگری را بهعنوان حق مردم به رسمیت شناختهاند. اما آنچه یک اعتراض را از «فتنه» متمایز میکند، نه صرف شکل بروز آن، بلکه جهتگیری، سازماندهی و پیامدهای آن است. فتنه زمانی آغاز میشود که اعتراض از مدار اصلاح خارج و وارد مدار بیثباتسازی شود؛ یعنی هدف، نه تصحیح خطاها، بلکه تخریب بنیانهای اعتماد، مشروعیت و انسجام اجتماعی باشد. در این رخداد، بهتدریج شاهد عبور از مطالبات مشخص به شعارهای مبهم، هنجارشکن و ساختارشکن بودیم؛ شعاری که بیش از آنکه راهحل ارائه دهد، کارکردش انکار کلیت نظام معنا و هویت جامعه بود. این همان نقطهای است که نارضایتی طبیعی، در پروژهای بزرگتر هضم میشود.
۲. اهداف کلان فتنه؛ فراتر از خیابان
اگر فتنه را صرفا در سطح درگیریهای خیابانی یا ناآرامیهای مقطعی ببینیم، از درک اهداف راهبردی آن بازمیمانیم. هدف نخست این فتنه، تخریب انسجام اجتماعی بود؛ ایجاد شکافهای فعال میان نسلها، سبکهای زندگی، مرکز و پیرامون و حتی درون خانوادهها. در این چارچوب، «دوگانهسازی» به ابزار محوری بدل شد: مردم/حاکمیت، زندگی/ایدئولوژی، آینده/گذشته. این دوگانهها، نه برای فهم واقعیت، بلکه برای سادهسازی کاذب و تحریک عاطفی طراحی شدند.
هدف دوم، فرسایش سرمایه اجتماعی نظام بود. سرمایه اجتماعی، برخلاف تصور رایج، صرفا به میزان رضایت اقتصادی فروکاسته نمیشود؛ بلکه شامل اعتماد، احساس تعلق و باور به امکان اصلاح درونزا است. فتنه میکوشید با القای بنبست مطلق، هرگونه امید به اصلاح را بیمعنا جلوه دهد. در چنین فضایی، حتی اقدامات اصلاحی نیز بهعنوان «فریب» بازنمایی میشوند.
هدف سوم، بیاعتبارسازی نظام در سطح بینالمللی و زمینهسازی برای مراحل بعدی فشار بود. پیوند آشکار روایتهای رسانهای داخلی فتنه با اتاقهای فکر و رسانههای معاند خارجی، نشان میدهد که مسئله صرفا همدلی رسانهای نبود، بلکه تقسیم کار مشخصی برای تولید تصویر «ایران فروپاشیده» در جریان بود؛ تصویری که کارکردش توجیه فشارهای سیاسی، حقوقی و حتی امنیتی آتی است.
۳. فتنه بهمثابه فرآیند؛ از جرقه تا پیامد
یکی از خطاهای تحلیلی رایج، نگاه نقطهای به فتنه است؛ گویی با یک «اتفاق» ناگهانی مواجهایم. حال آنکه فتنه، یک فرآیند چندمرحلهای است:
مرحله آغاز: جرقه اولیه، معمولا بر یک مسئله واقعی و احساسی سوار میشود. در این مرحله، مرز میان همدلی اجتماعی و سوءاستفاده سیاسی هنوز شفاف نیست و همین ابهام، قدرت بسیج ایجاد میکند.
مرحله اوج: با ورود شبکههای رسانهای، سلبریتیها و کنشگران سازمانیافته، روایتسازی جای واقعیت را میگیرد. خشونت نمادین و فیزیکی افزایش مییابد و مطالبهگری به نفی کلیت نظام معنا میرسد. در این مرحله، به تعبیر رهبر انقلاب، «غبار فتنه» تشخیص را دشوار میکند و برخی خواص دچار تردید یا سکوت میشوند.
مرحله افول: وقتی شکاف میان ادعاها و واقعیتها آشکار میشود و بدنه اجتماعی هزینههای بیثباتی را لمس میکند، فتنه از ظرفیت بسیج عمومی میافتد. در این مرحله، تمرکز از خیابان به جنگ روایتها و حافظه تاریخی منتقل میشود.
مرحله پیامدها: حتی پس از فروکشکردن ظاهری، فتنه پایان نمییابد. زخمهای اجتماعی، بیاعتمادیها و دوقطبیهای باقیمانده، اگر ترمیم نشوند، میتوانند بستر فتنههای بعدی را فراهم کنند.
جمعبندی راهبردی
ماهیت این فتنه را باید ترکیبی از نارضایتیهای واقعی، سوءمدیریتهای قابل نقد و یک پروژه سازمانیافته فرسایشی دانست. نادیدهگرفتن هر یک از این اضلاع، تحلیل را ناقص و سیاستگذاری را ناکارآمد میکند. مواجهه آیندهمحور با فتنه، نه در انکار اعتراض، بلکه در بازسازی سرمایه اجتماعی، تقویت گفتوگوی صادقانه، ارتقای سواد رسانهای و مسئولیتپذیری نخبگان معنا مییابد. فتنه، اگر درست فهم نشود، تکرار میشود؛ اما اگر به دانش اجتماعی تبدیل شود، میتواند به نقطه بلوغ یک جامعه بدل شود.
نظر شما