آگاه: پرسش اصلی این است که چگونه فرآیندهای رسانهای که بهظاهر فقط ابزارهای تسهیلگر ارتباط هستند، تبدیل به عامل اصلی شکلدهی، هدایت و در نهایت استعمار ساختار سیاست شدهاند؟ این استعمار نه بر خاک که بر ساحت ادراک، عاطفه، زمان و زبان اعمال میشود و هدف نهایی آن، نه تصرف فیزیکی، بلکه تسخیر «امر سیاسی» بهمثابه یک حوزه خودمختار و انتقادی است.
این نوشتار با تکیه بر چارچوبهای نظری انتقادی، به تحلیل این پدیده چندلایه میپردازد تا نشان دهد که چگونه رسانهها، بهویژه در قالب زیرساختهای تکنولوژیک، به نیروی مسلطی برای بازتعریف ماهیت قدرت و مقاومت تبدیل شدهاند.
بازپیکربندی قدرت، دانش و سیاست در عصر دیجیتال
بررسی مفهوم «استعمار» در دو بعد تاریخی و تکنولوژیک؛ تلاقی قدرت و اطلاعات؛ ارجاع به مفاهیم فوکو و هابرماس برای درک عمق پدیده «استعمار سیاست توسط رسانه»، ضروری است تا مفهوم استعمار را از منظر تاریخی به منظر تکنولوژیک تعمیم دهیم. استعمار تاریخی، همانطور که ادوارد سعید در نظریه شرقشناسی خود تبیین کرد، نه تنها تصرف نظامی، بلکه تولید دانش و گفتمانهایی بود که سلطه را مشروعیت میبخشید. در این چارچوب، قدرت به مثابه نیرویی بیرونی عمل و منابع مادی را از سرزمینهای تحت سلطه به مرکز هدایت میکرد. اما در عصر دیجیتال، اطلاعات و دادهها به منابع حیاتی جدیدی تبدیل و جایگزین منابع فیزیکی شدهاند. تلاقی قدرت و اطلاعات در این عصر، ساختار نوینی از سلطه را ایجاد کرده است که میتوان آن را «استعمار شناختی» نامید.
از منظر میشل فوکو، قدرت نه یک ساختار متمرکز و سرکوبگر، که شبکهای از روابط مولد قدرت است که در سراسر بدنه اجتماعی توزیع شده است. در تحلیل فوکو، نهادها و دانشهای تولیدی، ابزاری برای «نظمدهی» و «نرمالسازی» سوژهها هستند. رسانههای جدید با توانایی فوقالعاده خود در نظارت مستمر و تولید دانش درباره کاربران، تبدیل به کارآمدترین ابزار برای اجرای «انضباط تکنولوژیک» شدهاند. اگر در حوزه پزشکی، بیو- قدرت (Biopower) بر بدن زیستی اعمال میشد، اکنون ما شاهد شکلگیری «تکنو-قدرت» هستیم که بر ذهن، عواطف و الگوهای رفتاری اعمال میشود.
از سوی دیگر، نظریه ارتباطی یورگن هابرماس در باب «عقلانیت ارتباطی» و میدان عمومی به مثابه فضایی برای گفتمان آزاد و انتقادی، مورد تهاجم قرار گرفته است. هابرماس استدلال میکرد که یک سیاست سالم نیازمند تداوم و غنای گفتوگوی عقلانی است که در آن، وزن استدلالها بر وزن قدرت فائق آید؛ اما رسانههای نوین با ماهیت الگوریتمی و تبلیغاتی خود، این میدان عمومی را به عرصهای برای نمایشهای هیجانزده و واکنشهای آنی تبدیل کردهاند. در این فضا، استدلال منطقی فرصت شکلگیری نمییابد؛ زیرا پیش از آنکه یک گزاره بتواند وارد فرآیند تایید عقلانی شود، توسط سیل اطلاعات نادرست یا دستکاریشده تحتالشعاع قرار میگیرد. بنابراین، استعمار رسانهای را میتوان تهاجمی به خود امکان گفتمان عقلانی در حوزه سیاست تعریف کرد که زمینه را برای سلطه اشکال غیرعقلانی و تکنولوژیک قدرت فراهم میآورد.
رسانه به مثابه مستعمرهساز جدید
تحلیل اقتصادی-فرهنگی از نقش شرکتهای فناوری بزرگ در شکلدهی به افکار عمومی شرکتهای بزرگ فناوری (Big Tech) امروزه نه تنها زیرساختهای ارتباطی جهان را کنترل میکنند، بلکه به مراکز تولید و توزیع جهانبینی تبدیل شدهاند. این شرکتها که ساختار مدیریتی و اقتصادی آنها بر اصل اقتصاد توجه استوار است، منافعی مستقیم در به حداکثر رساندن زمان اتصال کاربران و استخراج مداوم دادههای رفتاری دارند. از منظر اقتصادی-فرهنگی، این شرکتها یک انحصار جدید ایجاد کردهاند که ماهیت آن صرفا تجاری نیست، بلکه سیاسی-فرهنگی است.
این شرکتها با کنترل پلتفرمهایی که بهطور فزایندهای تنها دروازههای ورود به فضای مجازی برای عموم محسوب میشوند، قدرت سهگانهای را کسب کردهاند: کنترل بر زیرساختها (تکنولوژی)، کنترل بر محتوا (الگوریتمها) و کنترل بر روابط اجتماعی (شبکهسازی). این سه رکن، بستری را فراهم میآورند که در آن، شکلگیری افکار عمومی دیگر محصول تعامل آزادانه شهروندان نیست، بلکه محصول بهینهسازیهای الگوریتمی است که در خدمت منافع مالی و ژئوپلیتیک این شرکتها قرار دارد.
رسانه به مثابه مستعمرهساز جدید با جایگزین کردن رسانههای جمعی سنتی که حداقل دارای نوعی مسئولیت (هرچند محدود) در قبال افکار عمومی بودند، با شبکههای توزیع فردیشده، امکان اعمال فشار انتخابی بر بخشهای خاصی از جمعیت را فراهم میآورد. این فرآیند، تداوم دگرگونی هگلی سوژه به ابژه را تسریع میبخشد. سوژههای سابق، اکنون فقط مصرفکنندگان دائمی و تولیدکنندگان ناآگاه داده هستند که فعالیت سیاسی آنها در قالب تعاملات الگوریتمی تعریف میشود. در نتیجه، آنچه بهعنوان «افکار عمومی» نمودار میشود، بازتاب اراده جمعی نیست، بلکه نتیجه فیلتراسیون و تقویت کنترلشدهای است که توسط ماشینهای بزرگ قدرت انجام میگیرد.
استعمار الگوریتمی
یکی از کلیدیترین ابعاد استعمار رسانهای، ظهور «استعمار الگوریتمی» است که مایر آن را به عنوان یکی از جلوههای سرمایهداری نظارتی تشریح میکند. مایر استدلال میکند که دادهها بهعنوان منابع جدید استخراج شدهاند، اما این استخراج، فاقد شفافیت و پاسخگویی لازم است. این استعمار، نه بر اساس زور نظامی، بلکه بر اساس طراحیهای مهندسی شدهای صورت میگیرد که رفتار انسان را به سوی مطلوبترین مسیر از دیدگاه گردآورندگان داده هدایت میکنند.
سازوکارهای جمعآوری اطلاعات که بهطور مداوم و در پسزمینه اجرا میشوند، مرز میان زندگی خصوصی و فضای عمومی را محو میکنند. هر کلیک، هر جستوجو و حتی تاخیر در پاسخگویی، تبدیل به سند قابل تفسیر و قابل استفاده میشود. این دادهها نه تنها برای فروش کالا، بلکه برای پیشبینی و مهندسی کنشهای سیاسی به کار میروند.
این رویکرد تکنولوژیک بهطرز عجیبی با تأملات فلسفی مارتین هایدگر درباره «ذات تکنولوژی» پیوند مییابد. هایدگر تکنولوژی مدرن را نه صرفا ابزاری خنثی، بلکه شیوهای از «گشودگی» هستی میداند که جهان را صرفا به مثابه «ذخیرهای قابل مصرف» عرضه میکند. در استعمار الگوریتمی، انسان نیز بهمثابه ذخیرهای از دادهها در نظر گرفته میشود که میتواند برای اهداف ناشناختهای بسیج یا مصرف شود. این امر موجب میشود تا ماهیت انسان، از موجودی غایتمند و آزاد به عاملی منفعل که صرفا در خدمت سیستمهای بهینهسازی الگوریتمی است، تقلیل یابد. هایدگر هشدار میداد که تسلط تکنولوژی، انسان را از حقیقت هستی دور میکند. در فضای سیاسی، این امر به معنای دور شدن سیاست از حقیقت عقلانی و حرکت به سوی کارآمدی الگوریتمی صرف است.
استعمار عاطفه به جای استعمار خاک
یکی از برجستهترین نتایج استعمار رسانهای، فروپاشی میدان عمومی مبتنی بر عقلانیت و جایگزینی آن با حوزه «افکار عمومی احساسی» است. الگوریتمهای شبکههای اجتماعی بهینهسازی شدهاند تا محتوایی را ترویج کنند که بیشترین واکنش سریع (لایک، اشتراکگذاری و خشم) را برانگیزد. در نتیجه، محتوایی که از نظر عاطفی برانگیزاننده است – معمولا محتوای افراطی، قطبیساز یا مبتنی بر ترس و خشم – بر محتوای تحلیلی و سنجیده غلبه میکند.
این فرآیند، در واقع «استعمار عاطفه» است. استعمار تاریخی بر سرزمینها و منابع مادی تمرکز داشت، اما استعمار رسانهای بر منابع شناختی و عاطفی انسانی متمرکز است. قدرت سیاسی اکنون به جای متقاعدسازی از طریق استدلال، از طریق تحریک واکنشهای سریع و ناخودآگاه اعمال میشود. هنگامی که تصمیمگیری سیاسی به جای مبتنی بودن بر ارزیابی بلندمدت، تحت تاثیر ترند لحظهای خشم عمومی قرار میگیرد، بنیانهای دموکراتیک تضعیف میشوند. این امر زمینهساز ظهور سیاستمداران پوپولیستی میشود که زبان آنها بیش از آنکه بیانگر برنامه باشد، پژواک تودهای از احساسات خام و سازمانیافته است. در این ساختار، سیاست از حوزه خرد به حوزه هیجانات تنزل مییابد و شهروندان از فاعلیت عقلانی خود خلع میشوند.
رسانه؛ نه بهعنوان آینه بلکه بهعنوان شبیهسازی واقعیت
ژان بودریار، با نظریه «وانمایی» و «شبیهسازی»، چارچوبی نظری را برای درک این دگرگونی فراهم میآورد. به عقیده بودریار، رسانهها دیگر آینهای نیستند که بازنمایی صادقانهای از واقعیت را ارائه دهند؛ بلکه آنها خودشان واقعیتی ساختگی را تولید میکنند که دیگر هیچ ارجاعی به امر واقعی خارج از خود ندارد. در این وضعیت، ما از مرحله تقلید به مرحله شبیهسازی محض رسیدهایم که در آن «نقشهای پیش از سرزمین آمده است.»
در سیاست رسانهای امروز، این پدیده بهوضوح قابل مشاهده است. آنچه در فضای مجازی بهعنوان یک بحران سیاسی یا یک واقعیت اجتماعی مطرح میشود، اغلب یک شبیهسازی بهینهسازی شده است که برای تاثیرگذاری طراحی شده است. سیاستمداران، به جای پرداختن به پیچیدگیهای ساختاری، درگیر مدیریت تصویر و روایتهای رسانهای خود میشوند. رقابت سیاسی به رقابت در خلق بهترین و فراگیرترین شبیهها تبدیل و منجر به حذف مرز میان امر واقعی و امر مجازی میشود؛ شهروندان در درکی غیرشفاف از واقعیت زندگی میکنند که در آن، اخبار ساختگی (Fake News) یا روایتهای دستکاریشده، جایگزین مشاهدات مستقیم یا تحلیلهای عقلانی میشوند. سیاست تحت استعمار رسانهای، سیاست فاقد ریشه در واقعیتهای مادی است و تنها در سطح بازنمایی شناور میماند.
نقش الگوریتمها در جهتدهی به «رأیسازی»
در بستر استعمار رسانهای، سیاست از حوزه تصمیمگیری ساختاری به حوزه اجرا و نمایش منتقل شده است. دولتها و نهادهای سیاسی دیگر در درجه اول به کارآمدی مدیریتی یا عدالت ساختاری نمیپردازند، بلکه تمرکز خود را بر بهینهسازی نمایش عمومی اقدامات خود میگذارند. هر بیانیه، هر مصاحبه و هر تغییر در سیاستگذاری، ابتدا از فیلتر رسانهای عبور میکند تا حداکثر تاثیرگذاری نمایشی را داشته باشد.
این رویکرد که میتوان آن را «سیاست نمایشی» نامید، مستقیما با منطق الگوریتمی که در بخشهای پیشین ذکر شد، هماهنگی دارد. الگوریتمها برای سنجش میزان موفقیت یک کنش سیاسی، به جای ارزیابی تاثیر بلندمدت آن بر جامعه، میزان درگیری و واکنشهای احساسی ایجاد شده را معیار قرار میدهند. در نتیجه، سیاستمداران به جای حل مشکلات، درگیر خلق «لحظات» رسانهای میشوند که در شبکهها ویروسی شوند.
این امر بر فرآیند دموکراتیک تاثیر عمیقی میگذارد. رأیدهندگان کمتر بر اساس تحلیل برنامههای دولتی رأی میدهند و بیشتر تحت تاثیر جذابیت یا هیجان لحظهای یک کمپین رسانهای قرار میگیرند. الگوریتمها با شناسایی نقاط آسیبپذیر روانشناختی رأیدهندگان، میتوانند پیامهای دقیقی را برای جهتدهی به «رأیسازی» ارسال کنند؛ عملی که در واقع نوعی دستکاری هدفمند در اراده جمعی است و این خود جلوهای آشکار از استعمار شناختی است.
استعمار زمان و چرخش از روایتهای بلندمدت به لحظهگرایی خبری
رسانههای مدرن، بهویژه در فرم دیجیتال خود، یک استعمار جدید بر مفهوم زمان اعمال کردهاند. در دوران پیش از شبکههای اجتماعی، روایتهای سیاسی و اجتماعی اغلب با زمانسنجیهای بلندمدت (مانند برنامههای توسعه چندساله یا تاریخنگاری عمیق) در ارتباط بودند. سیاست نیازمند صبر، تأمل و پذیرش شکستهای موقت در راه دستیابی به اهداف بلندمدت بود.
اما الگوریتمهای خبری، ساختاری لحظهگرا و آنی را تحمیل کردهاند. چرخه خبری از ۲۴ ساعت به
۲۴ دقیقه و سپس به ۲۴ ثانیه کاهش یافته است. این سرعت سرسامآور، فرصت تفکر انتقادی و تحلیل علل عمیق مسائل را از بین میبرد. مسائل سیاسی تبدیل به اخباری میشوند که برای مدت کوتاهی اهمیت دارند و سپس با ظهور خبر بعدی، صرف نظر از میزان اهمیت واقعی آنها جایگزین میشوند.
این استعمار زمان توسط شبکههای تکرار و فراموشی، یک ضرورت برای حفظ توجه است. سوژههای سیاسی در یک چرخه بیپایان از ظهور سریع، بحرانسازی رسانهای و فراموشی سریع مدفون میشوند. این پدیده مانع شکلگیری حافظه جمعی انتقادی و پیگیری مسئولیتپذیری درازمدت میشود. دولتها میتوانند بهراحتی با ایجاد یک بحران رسانهای ساختگی یا با پوشاندن یک رسوایی با موجی از اخبار جدید، از پاسخگویی به تعهدات گذشته فرار کنند؛ زیرا افکار عمومی دیگر توانایی حفظ تمرکز بر یک روایت واحد را ندارد.
استعمار زبان و از میان رفتن معناهای مقاومتی
استعمار رسانهای تنها بر محتوای سیاسی تاثیر نمیگذارد، بلکه ساختار زبانی مورد استفاده برای بیان سیاست را نیز دگرگون میسازد. زبان، بهعنوان ابزار بنیادین برای تعریف واقعیت سیاسی و برقراری ارتباطات عقلانی، تحت نفوذ گفتمانهای تبلیغاتی و کدهای سریع شبکههای اجتماعی قرار گرفته است. زبان سیاسی سنتی که بر مفاهیمی چون عدالت، آزادی، حاکمیت و مشارکت استوار بود، نیازمند تعاریف دقیق و زمینهمند بود؛ اما در فضای رسانهای، این مفاهیم تبدیل به برچسبهای تهی از معنا شدهاند که فقط برای دستهبندی سریع و بسیج احساسی مورد استفاده قرار میگیرند. کلمات مقاومتی که زمانی حامل بار ایدئولوژیک و انتقادی بودند، اکنون در بستهبندیهای خوشایند و قابل خرید عرضه میشوند. این امر یک استعمار زبانی است که ظرفیت نقد را تضعیف میکند. اگر نتوانیم مفاهیم رهاییبخش را به شکلی دقیق و پرمعنا بیان کنیم، توانایی ما برای تصور و ایجاد ساختارهای سیاسی جایگزین محدود و زبان به ابزاری برای همشکلی و انقیاد تبدیل میشود، جایی که هرگونه ابهام یا پیچیدگی که میتواند نشاندهنده تفکر انتقادی باشد، توسط ساختارهای سادهساز رسانهای حذف میشود.
چگونه دولتها و شرکتها از دادههای مردم بهمثابه منبع قدرت
استفاده میکنند؟
دادهها بهعنوان نفت جدید شناخته میشوند، اما این مقایسه فراتر از صرف ارزش اقتصادی است و به حوزه قدرت سیاسی نیز تسری مییابد. استعمار منابع طبیعی در گذشته شامل تصرف فیزیکی زمین، مواد خام و نیروی کار بود. در استعمار دادهها، منابعی که تصرف میشوند، نه مادی، بلکه معرفتی و رفتاری هستند. دادههای جمعآوریشده از طریق پلتفرمهای رسانهای، به دولتها و شرکتهای بزرگ امکان میدهند تا مدلهای بسیار دقیقی از رفتار، تمایلات و آسیبپذیریهای هر فرد بسازند. این قدرت شناختی بهمراتب از قدرت سنتی فراتر است، زیرا امکان پیشبینی و مهندسی رفتار را فراهم میآورد. این قدرت به دولتها اجازه میدهد تا سیاستهای خود را نه بر اساس نیازهای عمومی، بلکه بر اساس واکنشهای پیشبینیشده افراد تنظیم کنند. در مقایسه با استعمار منابع طبیعی که تحت لوای قوانین بینالمللی (حتی به صورت ناقص) قابل ردیابی بود، استعمار دادهها غالبا در فضایی خاکستری از شرایط استفاده و توافقنامههای غیرشفاف رخ میدهد. این امر، شهروندان را در برابر دولتها و شرکتها (که اغلب در یک همافزایی پنهان عمل میکنند) بهشدت آسیبپذیر میسازد. دادههای جمعآوریشده، مانند خاکهای استخراجشده، تبدیل به کالایی شدهاند که نه تنها ثروت، بلکه کنترل سیاسی را نیز برای قدرتهای مسلط به ارمغان میآورند.
بازسازی آگاهی انتقادی در آموزش و سیاست
در برابر این تسلط چندلایه، راه فرار از استعمار رسانهای در گرو بازسازی ظرفیتهای شناختی و فرهنگی مقاومت است. این مقاومت نباید صرفا تکنیکی باشد (مانند استفاده از ابزارهای مسدودکننده)، بلکه باید یک رویکرد عمیقا فرهنگی و فلسفی داشته باشد که با ماهیت استعمار مقابله کند.
سواد رسانهای باید از سطح صرفا فنی (چگونه محتوا را مصرف کنیم) به سطح انتقادی-فلسفی ارتقا یابد. سواد رسانهای پیشرفته باید کاربران را قادر سازد تا نه تنها محتوا، بلکه منطق الگوریتمی تولید و توزیع آن محتوا را نیز درک کنند. این شامل توانایی رمزگشایی از چگونگی تولید شبیهها توسط بودریار و درک ساختارهای بیو-قدرت فوکویی در محیطهای دیجیتال است.
مقاومت باید شامل بازگشت به عقلانیت ارتباطی هابرماسی باشد، هرچند در شکلی بازسازی شده و با در نظر گرفتن موانع تکنولوژیک. این بازسازی به معنای ایجاد فضاهای ارتباطی خارج از تسلط الگوریتمهای سرمایهداری نظارتی است؛ فضاهایی که در آن، زمان برای تأمل و زبان برای بازپسگیری معناهای عمیق سیاسی در دسترس باشد. این تلاش، مستلزم آن است که آموزش و پرورش به جای تربیت مصرفکننده فناوری، متفکرانی انتقادی نسبت به سازوکارهای قدرت پشت فناوری تربیت کند.
اخلاق فناوری و بازتعریف آزادی در برابر استعمار نوین
استعمار سیاست توسط رسانه فرآیندی چندلایه است که از سطح تکنولوژیک فراتر رفته و در هستی و ادراک انسانی رسوخ کرده است. تنها راه رهایی، ترکیب اخلاق فناوری با بازاندیشی فلسفی در مفهوم آزادی است. تاکید این نوشتار بر این نکته است که فرآیند «استعمار سیاست توسط رسانه» یک پدیده تکبعدی یا صرفا تکنولوژیک نیست، بلکه یک استعمار فراگیر و چندلایه است که حوزههای ادراک، عاطفه، زمان و زبان را همزمان هدف قرار داده است. این تسلط با استفاده از سازوکارهای الگوریتمی و منطق اقتصاد توجه، ساختار بنیادین سیاست را از حوزه گفتمان عقلانی به حوزه شبیهسازی و تحریک احساسی سوق داده است. این استعمار به شکلی ظریفتر از استعمار تاریخی در هستی و نحوه ادراک سوژه انسانی رسوخ و او را به عاملی منفعل در ماشین عظیم تولید داده و نمایش تبدیل کرده است. راه رهایی از این وضعیت نیازمند رویکردی دوگانه است. اولا، لازم است با الهام از نقدهایی نظیر آنچه مایر مطرح کرد، یک «اخلاق فناوری» به صورت جدی در کانون توجه قرار گیرد که محدودیتهای اخلاقی بر طراحی الگوریتمها و نحوه جمعآوری دادهها اعمال کند. ثانیا، این تلاش تکنولوژیک باید با یک بازاندیشی فلسفی بنیادین در مفهوم آزادی در عصر دیجیتال همراه باشد. اگر آزادی در گذشته به معنای رهایی از ستم فیزیکی و اقتصادی بود، اکنون باید به معنای رهایی از ستم الگوریتمی و انقیاد شناختی تعریف شود. بازپسگیری آزادی سیاسی مستلزم آن است که شهروندان بتوانند از شبیهسازیهای رسانهای فراتر بروند و خود را در مقام فاعلان عقلانی و زمانسنج در عرصههای سیاسی تعریف کنند. بدون این دو سطح از کنش یعنی اخلاق در تکنولوژی و فلسفه در مواجهه با هستی تکنولوژیک، سیاست مدرن در برابر استعمار نوین رسانهای آسیبپذیر باقی خواهد ماند.
نظر شما