آگاه: چون برای همه عقلای آگاه روشن است که پیشرفت مادی و تکنولوژیک، هر چند چشمگیر و خیرهکننده باشد، اگر در خدمت ارزشهای انسانی نباشد و با زوال اخلاقی همراه شود، نه تنها مایه سعادت و افتخار نیست که ابزار سقوط و مایه سرافکندگی و شرمندگی است. جامعهای میتواند مدعی برتری باشد که نه تنها در ساخت ریزتراشهها و فناوریهای نوین، که در ساختن انسانهای شریف و حفظ اخلاق نیز سرآمد باشد. تکنولوژی بدون اخلاق، هیولایی است که خالق خود را نیز خواهد بلعید.
حال، آنانی که مفتون تمدن غرباند، فقط به خاطر پیشرفتهای تکنیکی آنها نیست، بلکه قلبا بر این باورند که آنها از نظر اخلاقی نیز انسانهایی محترم، متشخص، بافرهنگ، باادب، منظم و سختکوشند. مفاهیمی چون حقوق شهروندی، آزادی، حقوق بشر، زندگی مسالمتآمیز، تساهل و مدارا، برابری، احترام به کرامت انسانی ...که در رسانهها و تریبونهای سیاستمداران و خواص اروپا و آمریکا تکرار میشود، این اعتقاد را در آنها ایجاد کرده است.
اما این تصویر زیبا، روی سکهای است که روی دیگرش چهرهای زشت دارد. غرب ریاکار که خود را پرچمدار حقوق بشر میداند، هنوز از گناه استعمار، بردهداری و کشتار بومیان در قارهها توبه نکرده است. غربی که از آزادی سخن میگوید، در داخل مرزهایش با کوچکترین اعتراض، نقاب از چهره بر میگیرد و از سرکوب فروگذار نمیکند. غربی که دم از کرامت انسانی میزند، در برابر کودککشی در غزه سکوت اختیار میکند و حتی به تامین سلاح برای قاتلان مبادرت میورزد.
پرونده جفری اپستین تنها یک نمونه نیست، بلکه نمادی است از پوسیدگی اخلاقی در سطوح بالای قدرت در جهان غرب. وقتی شاهزاده انگلیسی در حلقه استثمار جنسی کودکان نقش دارد، وقتی روسای جمهور آمریکا در پروازهای اپستین نامنویسی میکنند، وقتی نخبگان علمی و تجاری در جزیره خصوصی او به کامجویی از خردسالان مشغول میشوند، آنگاه باید فریاد کشید: آن «برتری اخلاقی» که شما پز میدادید، کجا رفت؟
غرب امروز، چنان در باتلاق نفاق فرو رفته است که هرگاه سخن از اخلاق میگوید، جهان خندهاش میگیرد. شاید هم گریه! زیرا اخلاق را در سخنرانیها و کتابها ورق میزند، اما در عمل، آن را در جزیره اپستین و اتاقهای شکنجه و میدانهای کشتار دفن کرده است.
پرونده اپستین، تحلیلهای گوناگونی را در سطح کارشناسان شکل داده است. تحلیل میشل فوکو، متفکر معاصر از رابطه قدرت و تولید حقیقت و دانش نیز میتواند نگاه بسیار دقیقی به این موضوع بدهد. مفهوم اصلی نظریه فوکو این بود که قدرت صرفا سرکوبگر نیست، بلکه «تولیدکننده» است. قدرت تعیین میکند که چه چیزی «عادی» و چه چیزی «انحرافی» است. در واقع قدرت، نظامات خاصی از حقیقت را میسازد. از این رو مهم نیست طبقه حاکم (نخبگان اقتصادی و سیاسی) از نظر اخلاقی سالماند یا فاسد! چرا؟ چون قدرت دارند و مجازند زیر لایه قدرت، هر کاری بخواهند کنند. به اصطلاح عامیانه، «پول داره و زورش میرسه.» اخلاق آنها یک اخلاق مبتنی بر موقعیت و قدرت است؛ به این باور میرسند که قواعد اخلاقی عمومی (مثل حرمت کودکان، وفاداری زناشویی، عدالت یا حتی قوانین کیفری) برای عموم مردم است، نه برای آنها. چرا که خود را در «موقعیت» خاصی میبینند که قادر به مدیریت پیامدها هستند. در این چارچوب، اخلاق از یک امر مطلق به امری موقعیتی تبدیل میشود که میتواند بسته به منافع فرد یا طبقه تغییر کند. به عنوان مثال، یک سیاستمدار ممکن است در ملأ عام از «ارزشهای خانواده» دفاع کند، اما در جزیره خصوصی اپستین درگیر فاحشهگری با کودکان شود.
از منظر فوکویی، شهوت در اینجا یک «میل افراطی» شخصی نیست که فوران و طغیان کرده، بلکه یک «میدان بازی قدرت» است. قربانیان (کودکان) به سوژههایی تبدیل میشوند که قدرت خود را روی آنها اعمال میکنند. این بیبندوباری، نوعی اخلاق برای طبقه حاکم است تا هویت نخبگی خود را بازتولید کند.
اینچنین است که غرب امروز که خود را از منظر علمی برتر میبیند، قدرت خود را نیز در همه حوزهها گسترده میکند از جمله حوزه جنسی و اخلاق. تنها آزادمردانند که شجاعت اخلاقی دارند و اجازه نمیدهند که این قدرت، چشم حقیقت را کور کند.
۳۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۳:۰۹
کد خبر: ۲۰٬۵۱۷
هر جا سخن از برتری میشود، یک برتری از همه برتریها برتر است و آن «برتری اخلاقی» است. هر گاه خواستید دو شخص، دو کشور، دو فرهنگ یا دو جامعه را با هم مقایسه کنید تا ببینید کدام بهتر است، مهمترین معیار تعیین کننده، مقایسه آنها در اخلاق است که ببینید کدام یک «برتری اخلاقی» دارند. از این رو هر جا شخص غربزدهای را دیدید که پیشرفتهای غرب چشمش را گرفته، ذرهبین اخلاق را به دستش دهید و با این سوال او را به چالش بکشید که «آیا غرب از نظر اخلاقی بر سایر جوامع برتری دارد؟»
نظر شما