خواندن شعر «طومار و تلاش» فریدون مشیری در روز درختکاری، معنای متفاوتی از آباد کردن خانه و شهر و سرزمین به ما نشان می‌دهد، تجربه‌ای که حاصل تماشای بابک هشت ساله اوست.

این خاک خارپرور باران ندیده را با آستین بر زده آباد می‌کنند

آگاه: فریدون مشیری دو فرزند داشت، بابک و بهار. او شعری دارد به نام «طومار و تلاش»؛ تصویر بابک هشت‌ساله در این شعر، برای او تداعی‌کننده معنایی وسیع‌تر از زندگی و ساختن در ایران است.
او در این شعر به روزهای زندگی‌اش در محله‌ای اشاره می‌کند که هنوز آب و برق نداشته و مردم محل، طومار به دست به مراکز مختلف مراجعه می‌کردند تا کار کشیدن برق و آب را به محله تسریع کنند. اما بابک کوچک او برای آباد کردن باغچه کوچکش منتظر کسی نمانده و خودش در باغچه لوبیا کاشته؛ تجربه‌ای که کودکان در این سن غالبا دارند و می‌توانند مراحل رشد یک دانه را ببینند:
تنها درخت کوچه ما در میان شهر/ تیری است بی‌چراغ/ اهل محله/ مردم زحمتکش صبور/ از صبح تا غروب/ در انتظار معجزه‌ای شاید/ در کار برق و آب/ امضای این و آن را طومار می‌کنند/ شب‌ها میان ظلمت مطلق، سکوت محض/ بر خود هجوم دغدغه را تا سرود صبح/ هموار می‌کنند/ گفتم سرود صبح؟/ آری/ به روی شاخه آن تیر بی‌چراغ/ زاغان رهگذر/ صبح ملول گمشده در گرد و خاک را/ اقرار می‌کنند/ بابک میان یک وجب از خاک باغچه/ بذری فشانده است/ وز حوض نیمه‌آب/ تا کشتزار خویش/ نهری کشانده است/ وقتی که کام حوض/ چون کام مردمان محل خشک می‌شود/ او زیر آفتاب/ گلبرگ‌های مزرعه سبز خویش را/ با قطره‌های گرم عرق آب می‌دهد/ در آفتاب ظهر که من می‌رسم ز راه/ طومار تازه‌ای را/ همسایه عزیز/ با خواهش و تمنا/ با عجز و التماس/ از خانه‌ای به خانه دیگر/ سوغات می‌برد/ این طفل هشت‌ساله، ولیکن/ کارش خلاف اهل محله است/ در آفتاب ظهر که من می‌رسم ز راه/ با آستین برزده/ در پای کشتزار/ بر گونه قطره‌های عرق، شهد خوشگوار/ از بیخ و بن کشیده علف‌های هرزه را/ فریاد می‌زند:/ «بابا بیا بیا!/ گل کرده لوبیا!»/ لبخند کودکانه او درس می‌دهد/ کائن خاک خارپرور باران‌ندیده را/ با آستین برزده آباد می‌کنند/ از ریشه می‌زنند علف‌های هرزه را/ آنگاه/ با قطره‌های گرم عرق باغ‌های سبز/ بنیاد می‌کنند...
خواندن شعر «طومار و تلاش» فریدون مشیری در روز درختکاری، معنای متفاوتی از آباد کردن خانه و شهر و سرزمین به ما نشان می‌دهد؛ تجربه‌ای که حاصل تماشای بابک هشت‌ساله اوست.
بیراه نیست که سرو را نماد ایران می‌دانند؛ درختی همیشه‌سبز که می‌تواند خشکی و سرما را تاب بیاورد و هزاران سال عمر کند. بیراه نیست اگر جاهای دیگر دنیا برای ساختن شهرها باید اول درختانی را قطع کنند، اما در ایران برای ساختن شهرها می‌بایست اول درخت بکارند و سپس خانه‌ها و گرمابه‌ها و مساجد و مدارس و درمانگاه و... را بسازند.
کاشتن و ساختن، معنای دوام حیات در این سرزمین است و آن مردمانی که حواس‌شان به ساختن و کاشتن و آباد کردن هست، همه از یک قبیله‌اند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.