آگاه: خستگی اجتماعی حالتی است که در آن شبکه پیچیده پردازش اجتماعی مغز (شامل قشر پیشپیشانی پشتی-جانبی، قشر سینگولت قدامی، اینسولا، آمیگدال و هستههای اکومبنس) پس از دریافت محرکهای اجتماعی بیش از ظرفیت قابل تحمل، وارد فاز خاموشی حفاظتی میشود. این همان مکانیسمی است که وقتی پردازنده یک کامپیوتر بیش از حد داغ میکند، سیستم بهطور خودکار فرکانس را پایین میآورد یا خاموش میشود. مغز انسان در طول صدها هزار سال تکامل برای زندگی در گروههای حداکثر ۱۵۰ نفره و تعاملات روزانه محدود طراحی شده بود، اما امروز یک فرد معمولی در کلانشهرهای ایران روزانه با صدها محرک اجتماعی واقعی و دیجیتال مواجه میشود: پیامهای واتساپ، استوری، کامنت، لایک، تماس کاری، سلام و علیک اجباری، ترافیک پر از بوق و فریاد، صف نانوایی، تاکسی اینترنتی و فشار همیشگی «باید جواب بدهی.»
وقتی این بار بیش از حد شود، سیستم لیمبیک و قشر پیشپیشانی برای جلوگیری از فروپاشی کامل، تولید دوپامین و اکسیتوسین اجتماعی را به شدت کاهش میدهند، کورتیزول بالا میرود و فرد وارد حالتی میشود که در آن حتی تعاملات مثبت و دوستداشتنی نیز بهعنوان تهدید درک میشوند. نتیجه احساس فیزیکی خستگی عمیق، تحریکپذیری، اضطراب پیشبینیشده از قرارهای آینده و در موارد شدید، حملههای پانیک صرفاً بهخاطر شنیدن صدای زنگ تلفن است.
چهار مرحله بحرانی
مرحله اول، زنگ خطر اولیه: فرد آخر هفتهها فقط در خانه میماند، پیامها را میبیند ولی جواب نمیدهد، در جمعهای کوچک هم ساکتتر از همیشه است.
مرحله دوم، خستگی متوسط: فکر کردن به یک قرار دوستانه باعث تپش قلب، تعریق و درد معده میشود، کنسل کردن برنامهها با بهانههای غیرواقعی عادی میشود، فرد بعد از یک ساعت معاشرت نیاز به چند ساعت تنهایی کامل دارد.
مرحله سوم، خستگی شدید یا خاموشی اجتماعی: چند روز متوالی در را به روی هیچکس باز نمیکند، صدای زنگ در یا تلفن برایش مثل آژیر خطر است، در جمعهای اجباری کاملاً منزوی و بیحرف میشود.
مرحله چهارم، فروپاشی کامل: قطع ارتباط حتی با نزدیکترین اعضای خانواده و دوستان قدیمی، انزوای چندماهه، گاهی همراه با افسردگی بالینی یا تشدید علائم نورودایورژنس.
قرمزترین نقطه نقشه جهانی خستگی اجتماعی
گفته میشود امروز، ایران یکی از قرمزترین نقاط خستگی اجتماعی در نقشه جهانی است. دلیل این اتفاق، ترکیب مرگباری از ۶ بحران بزرگ همزمان است که این وضعیت را به وجود آورده.
اول، فشار اقتصادی بیسابقهای که باعث شده میلیونها نفر دو یا سه شیفت کار کنند، از رانندگی اسنپ تا تدریس خصوصی و کار پارهوقت شبانه؛ وقتی تمام روز صرف بقا میشود، دیگر انرژی برای دوستی و فامیل نمیماند.
دوم، مهاجرت گسترده که از سال ۱۴۰۰ شتاب وحشتناکی گرفته؛ هر بار یکی از دوستان یا اعضای خانواده برای همیشه میرود و حس خداحافظی دائمی، قلبها را خستهتر میکند.
سوم، فضای سیاسی-اجتماعی پرتنش که هر جمع دوستانهای را به میدان مین تبدیل کرده؛ دیگر نمیشود درباره هیچ چیز مهمی حرف زد بدون اینکه بحث به دعوا بکشد. هر روز بیشتر به دوقطبی نزدیک میشویم.
چهارم، فرهنگ سنتی فامیلبازی و اجبارهای عاطفی که هنوز هم گفتن «نه» به دید و بازدید، عروسی و عزا گناه کبیره محسوب میشود. نداشتن فضای شخصی و استراحت، مسئلهای است که این روزها گریبان ما ایرانیان را گرفته است.
پنجم، شبکههای اجتماعی و مقایسه بیرحمانه؛ زندگی دیگران همیشه فیلترشده، موفق و شاد به نظر میرسد و این حس ناکافی بودن، خستگی را چند برابر میکند.
ششم، پسلرزههای دو سال قرنطینه کرونا و سپس موج «انتقام اجتماعی» در سالهای ۱۴۰۱ و ۱۴۰۲ که همه خواستند دو سال عقبمانده را یک دفعه جبران کنند و نتیجهاش انفجار خستگی در ۱۴۰۳ و ۱۴۰۴ بود.
نقشه جامع خستگی اجتماعی ایران
کلانشهرها (تهران، مشهد، اصفهان، شیراز، تبریز، کرج، قم، اهواز) در اوج نقاط قرمز قرار دارند؛ تراکم جمعیت، فشار اقتصادی، ترافیک، آلودگی و شدت استفاده از شبکههای اجتماعی این شهرها را به کانونهای اصلی بحران تبدیل کرده است.
شهرهای شمالی (رشت، ساری، بابل، تنکابن، لاهیجان) که زمانی پناهگاه آرامش بودند، حالا نارنجی تیرهاند؛ مهاجرت معکوس خستههای تهرانی، هجوم مسافران در هر تعطیلی و عدم امکان خروج بار در هر آخر هفته، این مناطق را هم آلوده کرده است.
شهرهای متوسط استانهای مرکزی و شرقی (اراک، کرمان، یزد، سمنان، بیرجند، شهرکرد، بجنورد) هنوز در محدوده زرد هستند؛ سنتهای جمعی هنوز مقاومت میکنند ولی روند صعودی است. چرا که به تدریج، فشارهای دیگر بخشها، به این مردم نیز منتقل میشود. تکنولوژی و رسانه، نقش مهمی در این انتقال فشار ایفا میکنند. شهرهای حاشیه خلیج فارس و دریای عمان (بندرعباس، چابهار، بوشهر، عسلویه) به دلیل آب و هوای گرم و نوع معاشرت بازتر، وضعیت بهتری دارند و در زرد-سبز قرار گرفتهاند.
روستاها و شهرهای زیر ۵۰ هزار نفر جمعیت همچنان سبزترین نقاط نقشهاند؛ آخرین پناهگاههایی که هنوز سلام و علیک، دوستانه است و نه اجباری... و میشود یک هفته کسی را ندید.
تفاوت تجربه خستگی
در میان طبقه متوسط رو به پایین و کارگران، خستگی بیشتر اقتصادی-عاطفی است؛ وقتی تمام روز درگیر چند شغل و تأمین نان شب هستند، دیگر وقتی برای دوست و فامیل نمیماند و احساس گناه بهخاطر «نرسیدن» به روابط، خودش بار را سنگینتر میکند.
در طبقه متوسط رو به بالا و بالا شهری، خستگی بیشتر از نوع ماسک و نمایش است؛ باید همیشه شیک، موفق، شاد و در حال سفر به نظر برسند و این اجرای مداوم نقش، انرژی وحشتناکی میبرد.
جوانان ۲۰ تا ۳۵ ساله در همه طبقات بیشترین آسیب را دیدهاند؛ چون همزمان فشار اقتصادی، فشار ازدواج، فشار مهاجرت، فشار مقایسه دیجیتال و فشار «باید زندگیت را ساخته باشی» را تحمل میکنند.
نسل ۳۵ تا ۵۰ ساله بیشتر درگیر خستگی از اجبارهای فامیلی و والدینی نسلهای گذشته است که هنوز نمیتوانند «نه» بگویند.
سالمندان در شهرهای بزرگ هم بهتازگی وارد این چرخه شدهاند؛ دیگر حتی حوصله دید و بازدیدهای سنتی را ندارند.
دگرگونی عمیق ساختارهای اجتماعی و فرهنگی
سنتهای هزارساله در کمتر از پنج سال از بنیان تغییر کردهاند. دید و بازدید نوروزی از دو هفته به دو، سه روز کاهش یافته و بسیاری فقط یک پیام گروهی میفرستند. عروسیهای ۵۰۰ نفره تقریباً منقرض شدهاند و مراسم ۵۰ تا ۱۰۰ نفره با اکراه برگزار میشود. مجلس ختم اغلب مجازی است و بسیاری فقط یک پیام تسلیت میفرستند. دورهمیهای دوستانه از هفتگی به ماهانه و حتی سالانه رسیده است. گروههای فامیلی واتساپ یا از هم پاشیدهاند یا همه به جز ادمین آنها را بیصدا کردهاند. کافههای ساکت، رستورانهای تکنفره و سینماهای با فاصله صندلی بیشتر در تهران و شهرهای بزرگ یکی پس از دیگری باز میشوند.
آیندهای که پیش روی ماست
اگر همین مسیر ادامه یابد، در ۱۰ سال آینده عروسی ۳۰۰ نفره یک خبر عجیب و غریب خواهد بود. نرخ ازدواج به دلیل نداشتن انرژی عاطفی حتی بیشتر از امروز سقوط خواهد کرد. مهاجرت به روستاها و شهرهای کوچک نه فقط برای هوای پاک، بلکه برای فرار از سلام و علیک و ملاقاتهای اجباری شتاب خواهد گرفت. فضاهای عمومی با صندلیهای تکنفره، کافههای بدون اجازه حرف زدن و پارکهای بزرگ بدون نیمکتهای گروهی عادی خواهند شد. جامعه ایرانی از یک جامعه جمعگرای پرهیاهو به یک جامعه فردگرای ساکت و محتاط در تعامل تبدیل خواهد شد.
راه برونرفت؛ ساختن یک فرهنگ معاشرت نوین
این سرنوشت اجتنابناپذیر نیست. جامعه ایران میتواند با پذیرش واقعیت جدید و طراحی ساختارهای تازه، این بحران را به فرصتی برای یک معاشرت سالمتر و صادقانهتر تبدیل کند.
اولین گام عادیسازی کامل جمله «الان ظرفیت اجتماعیام پر است» است؛ همانطور که گفتن «خستهام از کار» دیگر کسی را منفیباف نمیکند، این جمله هم باید کاملاً پذیرفته شود.
دوم، کوتاه کردن طول و عمق تعاملات است؛ به جای مهمانیهای پنج ساعته، دیدارهای ۴۵ دقیقهای، به جای سفرههای بزرگ، قهوههای دونفره.
سوم، طراحی فضاهای عمومی جدید است؛ کافههای ساکت، مهمانیهای بیرون از خانه، کتابخانههای بزرگ با اتاقهای تکنفره، سینما و تئاتر با فاصله صندلی بیشتر.
چهارم، آموزش بودجهبندی اجتماعی از مدرسه تا دانشگاه؛ همانطور که به طور مثال سواد رسانهای آموزش داده میشود، باید آموزش داده شود که هر کس فقط مقدار محدودی انرژی اجتماعی در هفته دارد و باید آن را مدیریت کند.
پنجم، به رسمیت شناختن مرخصی اجتماعی بهعنوان یک حق قانونی؛ یک هفته در سال که کارمند یا کارگر حق دارد با هیچکس حتی رئیس و همکار حرف نزند.
ششم، کمپینهای ملی کاهش بار دیجیتال؛ تعیین روز بدون گوشی، تشویق به خاموش کردن نوتیفیکیشنها، پایان فرهنگ «همیشه در دسترس بودن» و آموزش مهارت «نه گفتن بدون توضیح.»
هفتم، بازگشت به فرهنگ اجتماعی گذشته ایرانیان. برگزاری برنامههای جمعی، منطبق با ظرفیت افراد، اجازه استفاده از دورهمیها، دید و بازدیدها و معاشرتها در حد توان، نه در حد جبر و رودربایستی. برگزاری مراسم به عنوان سرگرمی و تفریح، نه وظیفه!
خستگی اجتماعی نه نشانه ضعف نسل جدید است و نه پایان جامعه ایرانی. فقط زنگ خطری است که میگوید شیوه هزارساله معاشرت ما دیگر با مغز و زندگی امروز سازگار نیست. اگر این زنگ را جدی بگیریم و به جای سرزنش خستهها، ساختارهایی بسازیم که هم ارتباط معنادار را حفظ کند و هم حق تنهایی باکیفیت را به رسمیت بشناسد، شاید از دل این همهگیری خاموش، جامعهای آرامتر، صادقتر و در نهایت نزدیکتر بیرون بیاید؛ جامعهای که در آن دیگر کسی مجبور نیست برای اثبات انسانیت و محبتش، خودش را تا سرحد نابودی خسته کند.
نظر شما