آگاه: این یادداشت میخواهد به تحلیل سیر تاریخی تعامل آمریکا با ایران اسلامی از زمان پیروزی انقلاب اسلامی تا کنون بپردازد. فرضیه این تحلیل بر این مبنا استوار است که سیاست بلندمدت آمریکا، هرگز به دنبال اصلاح رفتار یک دولت نبوده است بلکه آمریکا سعی کرده پیوسته برای حفظ برتری ساختاری خود در منطقه خاورمیانه و جلوگیری از ظهور هرگونه قدرت مستقل دیگر کارسازی کرده باشد. با توجه به این فرضیه، هرگونه اقدامی از سوی ایران که منجر به تضعیف این موازنه به نفع بازیگران منطقهای یا منجر به افزایش استقلال عمل ایران شود، با واکنش سخت و چندوجهی از سوی واشنگتن مواجه شده است. این سیر تاریخی را میتوان به سه دوره متمایز تقسیم کرد: دوران تثبیت انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی، دوران تقابل هستهای و دوران فشار حداکثری.
جنگ نیابتی آمریکا و تلاش برای عدم تثبیت انقلاب اسلامی ایران
در دهه ۶۰ (دهه ۱۹۸۰ میلادی)، پس از قطع کامل روابط ایران با آمریکا، بهخصوص بعد از تسخیر لانه جاسوسی، استراتژی آمریکا بر دو محور اصلی استوار شد؛ اول، ممانعت از تثبیت داخلی نظام نوپای جمهوری اسلامی و دوم، مدیریت پیامدهای منطقهای انقلاب اسلامی از طریق حمایت از عراق در جنگ تحمیلی. اگرچه اعلام رسمی سیاستهای آمریکا، واشنگتن را به سمت «مهار» ایران سوق میداد، اما شواهد تاریخی نشان میدهد که حمایتهای عملی و پنهانی در مقیاسهای محدود (از جمله فروش تجهیزات نظامی و تبادل اطلاعات) به عراق صورت گرفت. هدف از این اقدامات اعمال دو سیاست به صورت همزمان بود: اول، اطمینان از عدم شکست کامل دولت مرکزی در تهران که میتوانست به خلأ قدرت منطقهای بینجامد و دوم، فرسایش منابع انسانی و اقتصادی ایران از طریق یک جنگ طولانی و پرهزینه، که میتوانست هر نظام نوپایی را از جا بکند. همزمان، تلاشهای دیپلماتیک و اطلاعاتی برای حمایت از جریانهای معاند داخلی (سازمان منافقین و گروهکهای وابسته) و ایجاد شکافهای مشروعیت در جامعه ایران (با ورود شبهات و ترورهای شخصیتهای مختلف)، بخشی از استراتژی بلندمدت برای جلوگیری از شکلگیری یک قدرت منطقهای با پایگاه ایدئولوژیک ضدآمریکایی بود. این دوره، زمینه را برای سیاستهای آینده فراهم ساخت؛ ایران، در پاسخ به این فشارها، رویکردی مبتنی بر دفاع سخت و توسعه قدرت بازدارندگی را در پیش گرفت.
دهه ۸۰ و ۹۰؛ هستهای شدن به مثابه کانون تقابل
با آغاز دهه ۸۰ و ورود ایران به عرصه بینالمللی به عنوان یک بازیگر انرژی و ژئوپلیتیک قدرتمند، تمرکز استراتژی آمریکا به سمت پرونده هستهای ایران معطوف شد. البته متاسفانه وجود نیروهای داخلی وابسته به آمریکا و نفوذی در بدنه دستگاهها و لو دادن مسائل هستهای، این پرونده را بهانهای مناسب برای ائتلافسازی چندجانبه و تشدید ابزارهای فشار فراهم آورد. در این دوره، رویکرد آمریکا از کنترل صرف بر توسعه فناوری هستهای فراتر رفت و به سمت «بازدارندگی پیشگیرانه» و تحمیل شفافیتهای غیرمتعارف حرکت کرد. در این بین، نمیتوان به نقشها و تاثیرات مخرب و نفوذی آژانس انرژی اتمی سازمان ملل بیتفاوت بود. این تقابل هستهای، زمینهساز آغاز یک جنگ اقتصادی تمامعیار بود. تحریمهای اقتصادی که از اواخر دهه ۸۰ با جدیت بیشتری اعمال شدند، دیگر صرفا متوجه بخش خاصی از سیاست خارجی ایران نبودند، بلکه هدف استراتژیک آنها فلج کردن شریانهای حیاتی اقتصاد ملی، از جمله نفت و بانکداری بود. این سطح از فشار نشان میداد که هدف، تنها تغییر در یک تصمیم خاص (مانند غنیسازی اورانیوم یا توقف مسائل پیرامونی هستهای) نیست، بلکه تغییر در مدل اقتصادی و سیاسی ایران است که امکان استقلال عمل را تقویت میکرد. کارشناسان آمریکایی بهطور فزایندهای بر این نکته تاکید میکردند که ایران باید از نظر اقتصادی متکی به غرب و هژمونی دلاری باشد تا نتواند نقش منطقهای خود را ایفا کند. در حقیقت موضوع غنیسازی اورانیوم و مسائل هستهای بهانهای بود برای تحریمهای فلج کننده علیه ملت ایران اسلامی.
دوران اخیر؛ خروج از برجام و استراتژی فشار حداکثری
خروج یکجانبه آمریکا از برنامه جامع اقدام مشترک (برجام) در سال ۲۰۱۸، نقطه عطف این سیر تاریخی بود. این اقدام نشان داد که حتی تعهدات دیپلماتیک بلندمدت آمریکاییها، در صورت مغایرت با هدف استراتژیک کلان (جلوگیری از تبدیل شدن ایران به یک قدرت منطقهای مستقل)، قابل نقض است. استراتژی «فشار حداکثری» که بلافاصله پس از خروج دنبال شد، اوج رویکرد جنگ اقتصادی بود. این استراتژی، با هدفگیری کامل فروش نفت و قطع دسترسی به سیستم بانکی جهانی، ساختار اقتصادی ایران را هدف قرار داد و مستقیما تلاش کرد تا توانایی ایران برای تامین مالی پروژههای استراتژیک و حفظ حداقل ثبات داخلی را از بین ببرد. این اقدامات، فراتر از هرگونه تعریف منطقی «تغییر رفتار»، ماهیتی ساختارشکنانه داشتند و مستقیما توانایی ایران در بازیابی موازنه قدرت منطقهای را هدف گرفتند.
در نتیجه، سیر تاریخی تعامل آمریکا با ایران اسلامی، مجموعهای از اقدامات هدفمند بوده است که از مدیریت منازعات در دهه ۶۰ شروع شده و با تلاشهای ساختارشکنانه اقتصادی در دهههای اخیر به اوج خود رسیده است. همه این اقدامات، چه در قالب جنگ نیابتی، چه در قالب محدودیتهای هستهای و چه در قالب تحریمهای بیسابقه، یک نخ تسبیح مشترک داشتند و آن نفی موجودیت ایران به عنوان یک بازیگر مستقل و موثر در نظم منطقهای تحت هژمونی آمریکاست. آمریکاییها پیوسته به دنبال این بوده و هستند که این بازیگر بزرگ عرصه بینالمللی که شخصیتی مستقل دارد و گفتمان او امروز حتی تا قلب اروپا وآمریکا را هم درنوردیده است، از صحنه بینالمللی به انزوا و حذف بکشانند، اما خداوند میفرماید: یرِیدُونَ لِیطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کرِهَ الْکافِرُونَ (صف آیه ۸).
نظر شما