آگاه:
پرده اول: انّا لمُدرکون
باد صبحگاهی که از روی آب نیل میگذشت، بوی گل و رطوبت و ترس میآورد. موجها، بیاعتنا به فریادهای قوم، آرام به ساحل میخوردند. پشت سرشان، در دوردست مهآلود، ابری از گرد و خاک به آسمان بلند شده بود؛ گرد و خاکی که زیر سم اسبان و ارابههای فرعون برمیخاست. صدای غرششان مثل رعدی مداوم، نزدیک و نزدیکتر میشد.
موسی (ع) ایستاده بود در کنار آب، چهرهاش آرام و چشمانش به آسمان دوخته بود. اما قومش، قومی که تازه از بند اسارت گریخته بودند، دیگر تحمل نداشتند. ترس، عقلشان را بلعیده بود. مردی با چهرهای برافروخته از وحشت، جلو دوید و انگشت لرزانش را به سوی موسی گرفت: «ای موسی! ما را به کجا آوردی؟! اینجا که راه فراری نیست!» صدایش مانند تیری در سکون پیش از طوفان فرود آمد و پس از او، فریادها از هر سو برخاست: «به کام مرگ کشاندی ما را! پیش چشممان دریا ایستاده و پشت سرمان مرگ میتازد!»
زنی، کودکش را محکم در آغوش فشرد و با چشمانی از حدقه درآمده ناله سر داد: «ای کاش... ای کاش در سرزمین فرعون مانده بودیم! شاید ظلم میکرد، شاید برخی از ما را میکشت، اما همهمان را که نابود نمیکرد! حالا همهمان خوراک ماهیان این دریا خواهیم شد!»
سخنش، چون زهری کشنده، در دل دیگران ریخت. مردی دیگر، با لحنی پر از تلخی و سرزنش، فریاد زد: «فرعون دستکم قدرتمند بود! قصری داشت، لشکری داشت، نظمی داشت! ما در سایهاش، هرچند مثل بردگان، ولی زنده بودیم. اما تو... تو ما را به سوی مرگ کشاندی! از این مرگ، آن بردگی بهتر نبود؟!»
موسی (ع) برگشت و به چهرههای مخدوش از ترس نگاه کرد. در چشمان آنها، نه نشانهای از معجزه آتش در کوه طور بود، نه یادگاری از ید بیضا و نه حتی اژدهایی که هماکنون هم در دستش بود. فقط اکنون بود. فقط دریا و مرگ. ایمانشان، آن ایمان لرزان و تازه، در نخستین آزمایش بزرگ، داشت از هم میپاشید. او صدایشان را میشنید، فریادشان را میشنید که میگفتند: «بازگرداندن ما به بردگی فرعون را، بر این مرگ جمعی ترجیح میدهیم!»
و این دردناکترین بخش ماجرا بود. آنها ذلت را، به شرط زنده ماندن، بر آزادی همراه با سختی ترجیح میدادند. انگار ذهنیت بردگی، عمیقتر از زنجیرهای آهنی در روحشان رخنه کرده بود. آنها آزادی را باوری قلبی نکرده بودند؛ فقط از درد فرار کرده بودند و اکنون که درد جدیدی نمایان شده بود، میخواستند به آغوش درد آشنای قبلی بازگردند.
موسی (ع)، در میانه این طوفان سرزنش و یأس، نه به جمعیت، که گویی به خودش و به خدایش گفت «هرگز! پروردگارم با من است، اوست که راهنماییام خواهد کرد.»
و در آن لحظه غریب آشوب، وقتی ناامیدی بر همه چیز سایه انداخته بود، فرمان الهی فرود آمد... اما زخم آن سخنان، زخم آن ترسی که انسان را به انقیاد در برابر ظالمش وامیدارد، تا ابد در صفحات تاریخ ثبت شد. آنها فراموش کرده بودند که نجات نخستینشان هم، کار خدا بود، نه تدبیر انسان. اکنون، بار دیگر، در آستانه نابودی، ناتوانی خود و قدرت بیکران پروردگار را به یاد میآوردند؛ اما اکنون این یادآوری، با طعم تلخ بیایمانی و سرزنش پیامبر رهاییدهنده همراه شده بود و دریا در برابر ایمان شکافت تا راه رهایی را نشان دهد؛ ولی شکافتن دلهای سنگی، دشوارتر از شکافتن دریای خروشان است.
پرده دوم: چوپان و پادشاه
آفتاب، مثل تکه مس گداختهای بود روی پوست شانههایش. طالوت، با همان پیراهن فرسوده و ردای سادهاش، کنار نهر آب خم شده بود تا تشنگیاش را برطرف کند. دستانش، زمخت و پر از پینه، گواه سالها کار در مزرعه و چوپانی بود. بوی خاک و عرق از او برمیخاست؛ بوی رنجی صادقانه.
از پشت سرش، نجواها مثل مگسهای مزاحم آغاز شد. صدایی میگفت «این همانی است که میخواهد بر ما حکم براند؟» و دیگری با خندهای تلخ پاسخ میداد «به زر و زیورش بنگر! گویی از گدایان دروازه شهر، خرمای رایگان طلب کرده است.»
طالوت گوش میکرد، اما چشم میبست. گویی تیغ هر کلمه، پیش از آنکه به گوش برسد، در قلبش فرو مینشست. مردم گردش جمع شده بودند. نه با شمشیر، ولی با نگاههای تیز و تمسخرآلود به او حمله میبردند. پیرمردی با ریشی سفید، با لحنی که میخواست حکیمانه باشد، پیش آمد و گفت: «ای مرد! فرمانروایی، طلا میخواهد تا سپاه بسازی، جلال میخواهد تا هیبت داشته باشی، خدم و حشم میخواهد تا حرف تو، حرف باشد. تو که چیزی نداری، با چه میخواهی ما را به جنگ دشمن ببری؟ با این دو دست خالی؟»
طالوت نگاهی به دستانش انداخت. دستانی پر از یاد خدا و تهی از حب دنیا. اما در چشم آنها، این دستان، فقط تهی بودند.
زنی گفت: «ما پادشاهی میخواهیم که دشمن با دیدن اردوی پرزرق و برقش بترسد! تو که حتی اسبی بهتر از آن اسب لاغر نداری!» و اشاره میکرد به مرکب سادهاش.
درد در سینه طالوت موج میزد. درد از این کجفهمی و تلخگویی. آنها چشم داشتند، اما نمیدیدند. آنها «ملک» را در پارچههای ابریشمی و انبارهای طلا جستوجو میکردند، نه در استواری ایمان و توانایی بازو. لیاقت برای ایشان ریشه در ظواهر داشت نه تقوا، نه در دانش و نه در شجاعتی برخاسته از توکل. اما چگونه این را به قومی بفهماند که معیارشان، زر و زیور این جهان بود؟
روزها گذشت و این سخنان، چون زخم بر پیکر جامعه ماند. هر بار که قدم در کوچه میگذاشت، فاصلهها را حس میکرد. فاصلهای سرد که بین او و مردمی شکل گرفته بود که قرار بود رهبرشان باشد. شبها، زیر آسمان پرستاره، با خدا نجوا میکرد که «پروردگارا، آنها مرا به نداریام میسنجند. فراموش کردهاند که تو، گاه گهواره موسی را بر امواج میرانی و گاه عصای او را اژدها میسازی. گویی فراموش کردهاند که پادشاهی حقیقی، از آن توست و تو آن را به هر که بخواهی میدهی.»
و خدا نشانهای فرستاد برای این قوم ظاهربین، آن جعبه آرامش را که فرشتگان حملش میکردند. ولی حتی وقتی طالوت در برابر قوم، آن صندوق مقدس را گشود، بازهم برخی زمزمه میکردند «چگونه او میتواند بر ما پادشاهی کند، در حالی که ما از او به فرمانروایی سزاوارتریم و به او مالی داده نشده است؟»
پرده سوم: این همان نعمت نبود؟
باد خنک پاییزی از روی برجهای بلند و خیابانهای عریض شهر میگذشت. شهری که تا نیم قرن پیش، خاکریزی در حاشیه بیابان بود. نور چراغهای پارکهای علمی میدرخشید و روی تبلت کودکی منعکس میشد که مشغول بازی بود. پیرمردی روی نیمکت، چشمهایش را بسته بود و به یاد میآورد روزهایی را که خودش، در خط مقدم، با دستان خالی و دلی انباشته از ایمان، در برابر ابرقدرتی ایستاده بود که آسمان و زمین را به سلاحهایش زینت داده بود. آن روزها ترس معنی نداشت. گرسنگی، شیرین بود. شهادت خواستنی بود و دلها مستحکم. چون همه با هم بودند، زیر یک پرچم، پشت یک رهبر.
اما امروز...
امروز صف کوتاهی که مقابل نانوایی شکل میگرفت، قیمت نان که کمی بالا میرفت، کافی بود تا آتشی زیر خاکستر رفاهی که به آن عادت کرده بودند، زبانه بکشد. مردی با گوشی هوشمند لوکس خود فیلم میگرفت و با صدایی بلند که از شبکههای بیگانه پخش میشد، فریاد میزد «این امنیت است؟ این پیشرفت؟ شکممان که خالی است!»
زنی با رنگ و لعاب و لباس مد روز در برابر دوربین و برای کسانی که انگار در این شهر زندگی نمیکنند ادعا میکرد «ما خستهایم! از همه چیز! از این شعارهایی که میدهند! میخواهیم راحت زندگی کنیم، مثل بقیه دنیا!» دنیایی که سالها برای مقابله با فرهنگ مهاجمش، دیوار کشیده بودند.
پیرمرد روی نیمکت، چشمانش را باز کرد و به آن صحنه نگاه کرد. در چشمانش دردی عمیق موج میزد. دردی از جنس خیانت به خاطرهها. به یاد آورد روزی را که در بیمارستانی صحرایی، با کمترین امکانات، بهترین حس را دریافت میکرد. اکنون در بیمارستانهای مجهز و زیبای شهر، کوچکترین انتظاری، زمینه فریاد «وا ظلما» بود.
«آن زمان گذشته! حالا زمانه فرق کرده. باید کنار آمد! با دنیا باید کنار آمد، حتی اگر شرطشان، فراموشی آن پرچم و آن رهبر باشد!»
دردناکترین مسئله همین بود، آنها داشتند «هویت» خود را، به قیمت یک زندگی «راحتتر» احتمالی، معامله میکردند. فراموش میکردند که همین امنیتی که در آن به راحتی شعار ظلم میدهند، حاصل جانهایی بود که روی مینها رفت تا امروز آنها بتوانند بیدغدغه در پارک قدم بزنند. فراموش میکردند که چه پیشرفتهای چشمگیری در سایه تحریمهای خصمانه و با دندانهای جگر به دست آمده بود، چیزهایی که زمانی فکرش را هم نمیکردند داشته باشند، زمانی آرزو بود.
آنها طعم واقعی گرسنگی و جنگ تمامعیار را نچشیده بودند؛ فقط کمی سختی، کمی فشار اقتصادی دیده بودند و همین کافی بود تا پایههای ایمان سستبنیادشان بلرزد.
با خودش فکر کرد «آیا این همه نعمت، این همه عزت، ارزان به دست آمده بود که امروز، به این آسانی، آن را به باد فراموشی میسپارید؟ آیا فکر میکنید دشمنی که روزی با توپ و تانک آماده بود، امروز با پستهای رنگارنگ مجازی و وعدههای دروغین، خیر شما را میخواهد؟»
افکارش در هیاهوی شعارهای کوتاه و خشمگین گم شد. گروهی کوچک، اما پرسر و صدا، کاری را میکردند که دشمن در اوج قدرت نظامیاش نمیتوانست. داشتند از درون صفوف اتحاد را میشکافتند. ترجیح میدادند نق نق رفاه ناقص را، به جای صبر بر فرازآمدن خورشید استقلال، به گوش جهانی برسانند که تنها زمزمهای از نارضایتی اینان را میخواست تا خنجر تحریم و تهدیدش را تیز کند.
و دریایی که روزی با نیروی ایمان شکافته شد را میخواستند با موج کوچکی از تردید و ناسپاسی به تلاطم بیندازند. تاریخ ولی همواره قضاوت خود را خواهد داشت!
پرده آخر: إذ کنتم قلیلًا فَکثَّرکم
حالا دوباره ببین مسیر را
از درههای تنهایی آغاز کردیم، از ایمان مشتاق معدود. ایمانی که باورش، باور به وعدههای الهی بود؛ وعده نصرت، وعده عزت، وعده آیندهای که در چشمان رهبری آگاه و بصیر، چون خورشید میدرخشید! در آستانه انقلاب، ما «قلیل» بودیم. در آتش جنگ تحمیلی، ما «قلیل» بودیم. در میدان تحریم و تهدید و جنگ نرم، باز هم «قلیل»
به نظر میرسیدیم.
اما این قلت، ریشه در عمق داشت. ریشه در توحید داشت. ریشه در پیروی از ولیای داشت که چشمش به افقی الهی بود، نه به آمار و ارقام دنیا. ما جنگیدیم و پیروز شدیم، قطعا نه با سلاحی برتر، که با ایمان برتر. با توکل بر خالق ساختیم و پیشرفت کردیم و از آن قلت استوار، درخت تناوری رویید؛ شاخههایش را به آسمان علم و فناوری و اقتدار گشود، ریشههایش را در عمق خاک فرهنگ و هویت و استقلال فرو برد. آن قلیل، به «کثرت» تبدیل شد. کثرتی آگاه، کثرتی مصمم، کثرتی که خود را در آینه تاریخ و آرمان میبیند.
بله، در این مسیر طولانی، طوفانهایی آمد. لحظاتی از ترس و تنگنا، اینها آزمونهایی سخت بود و در این آزمایشهای الهی، برخی پایهای سست لرزید. برخی فریاد زدند و شوریدند، ناآگاهانه یا مغرضانه، آوازی را سر دادند که دشمن با هزاران برنامه و سرمایه برایش هزینه کرده بود تا از دهان خودمان شنیده شود. تا فکر کنیم که مسیرمان خطاست. اما هر بار، سیل این ناآرامیها، به دریای آرام و عمیق ایمان اکثریت ملت برخورد و در آن محو شد. آنها که ماندند، آنها که با بصیرت، درس گرفتند و قویتر شدند، همانها بودند که امروز ستونهای خیمه این انقلابند.
امروز اما، در این برهه حساس تاریخ، ما دیگر آن ملت دیروز نیستیم. ما درد رشد را لمس کردهایم. پوزه ابرقدرت متجاوز را به خاک مالیدهایم و طعم پیروزی در نابرابرترین شرایط را چشیدهایم. ما در دانشگاهها و آزمایشگاهها و میدانهای اقتصاد مقاومتی، جوانههای فردا را پروردهایم. ما در سایه نظامی که بر پایه ولایت فقیه استوار است، ثروت «آگاهی» را تولید کردهایم. آگاهی از توطئههای دشمن، آگاهی از ارزش راهی که در آنیم، آگاهی از قدرت خویش!
دیگر فریب نمیخوریم. نقشههای دشمن، هرچند پیچیده و رنگارنگ، برای چشمان بصیرتآموخته ما، شفاف و پیشپاافتاده است. آنها دیگر نمیتوانند با شعارهای فریبنده «آزادی»های دروغین، با طعمههای کوچک مادی یا با موجسازیهای مجازی، ملتی را از مسیرش منحرف کنند که به برکت نظامش، معنای حقیقی آزادی، عزت و پیشرفت را درک کرده و با خون شهیدانش، گواهی این مسیر را امضا کرده است.
امروز، ما در میانه میدان ایستادهایم. پشت سرمان، کارنامه درخشان نیم قرن مقاومت و ساخت است؛ جلوی رویمان، افق روشن تمدن نوین اسلامی و در قلبمان، ایمانی استوار به وعده الهی که «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ». اگر خدا را یاری کنید، خدا شما را یاری میکند و گامهایتان را استوار میدارد.
و این پایان داستان نیست، آغاز آن است. این آستانه پیروزی بزرگتری است که همه انتظارش را میکشند. با هم، با ایمان، با پیروی از رهبری آگاه و با ملتی که حالا به برکت تجربه و بصیرت، سختتر، هوشیارتر و مصممتر از همیشه تاریخ خویش است. راه ادامه دارد و این بار ما قلیل نیستیم. ما امتی هستیم که خویشتن را یافته است و دیگر، هیچ نیرنگی نمیتواند او را از مسیرش بازگرداند.
نظر شما