نعیمه جاویدی: وقتی با بعضی صحبت می‌کنی، پاسخ جالبی می‌شنوی. می‌گویند تمام این سال‌ها که راهپیمایی ۲۲ بهمن یا بقیه راهپیمایی‌ها برگزار شده، هیچ‌وقت حضور نداشته‌اند. امسال اولین باری است که شرکت می‌کنند. درست مثل بانوی سالمند نابینایی که می‌گوید: «خدا رو خیلی شکر می‌کنم که به هم چشم نداده تا قیافه این ترامپ لعنتی و اون نتانیاهو را ببینم. چشم ندارم اما به کشورم که غیرت دارم. اومدم خیال، دشمن‌رو برنداره که می‌تونه به ایران نگاه‌چپ بندازه!» اینجا حال و هوای ۲۲ بهمن امسال را با هم مرور می‌کنیم و قصه آدم‌هایی را می‌خوانیم که کمتر دیده شده‌اند.

همان مردم؛ همان استقلال

آگاه: اینجا هشت روز مانده به اسفندماه در بهار انقلاب، هنر و هنرمند کم نیست. یکی از قشنگ‌ترین‌هایش اما پرچم ایران است که قلاب‌بافی شده روی چتر دخترک. کلاف این هنر را که دنبال کنی، می‌رسی به یک مسافر. بانویی میان‌سال اهل سبزوار و ساکن مشهد که آمده خانه دخترهایش در تهران مهمانی و به قول خودش: «مهمان جشن انقلاب تهرانی‌ها شده.»
آنهایی که دستی به کلاف و قلاب دارند، می‌دانند که بافتن این بافت ظریف آن هم بافتی که روی چتر ثابت شود کار ساده‌ای نیست. زهرا شم‌آبادی، مادربزرگ فاطمه است که متفاوت‌ترین و زیباترین چتر انقلاب راهپیمایی امسال را دارد. مادربزرگ می‌گوید: «وقتی تروریست‌ها و اغتشاشگرها پرچم ایران میدون فجر مشهد رو پاره ‌کردن و سوزوندن خدا شاهده انگار قلب منم سوزوندن. آروم و قرار نداشتم. آخه پرچم که برای ما فقط چند متر پارچه نیست، شرف و همه دارایی ماست. به خودم گفتم زهرا دست بجنبون و کاری کن. دیشب تا صبح نخوابیدم تا این پرچم چتری و یک مچ‌بند با رنگ پرچم را برای نوه‌های گلم بافتم.» می‌گویم: «قشنگ معلومه نخوابیدین، سرخی چشماتون به سرخی این پرچم رفته.» از شنیدن این جمله ذوق و مرا محکم بغل می‌کند: «سرخی پرچم مثل خون شهیده، من کی باشم.»
کاش دست ما خبرنگارها باز بود و اختیارات بیشتری داشتیم. مثلا اینکه بتوانیم مادر نمونه سال را که بین خیل جمعیتی که برای راهپیمایی آمده‌اند به همه مردم معرفی و تشویق کنیم. مسئولان هم بیایند و تحویلش بگیرند که دست‌مریزاد. اشرف ستوده از نظر من مادر نمونه راهپیمایی ۲۲ بهمن امسال است. دو دختر جوانش روی ویلچر نشسته‌اند. پدر خانواده هم با همین شرایط در خانه است. زن، همزمان باید دو ویلچر را هدایت کند. دخترها سالم بوده‌اند و روی پای خودشان اما چهار، پنج سالی است ناگهان به «دیستروفی عضلانی» دچار و ویلچرنشین شده‌اند. هر دو تحصیلات بالا دارند و برادرشان هم تحصیل‌کرده است.
پذیرش این همه تلخی ناگهانی و تقدیری که یک‌دفعه آدم را از پا بیندازد، فقط از این مادر و دخترهای قهرمانش برمی‌آید. آدم مبهوت و کیش‌ومات می‌شود پیش این همه اراده. با همین شرایط، مادر دخترها را برداشته و یاالله به سمت میدان آزادی که نباید از راهپیمایی جا بمانیم. دخترها می‌گویند: «اومدیم به ترامپ بگیم پای وطن هستیم با همین پاهامون. با همین شرایطی که داریم. بعضی‌ها پا داشتن اما رفتن سمت دشمن و شدن خائن. ما اما پای کشورمون می‌مونیم با همین چنگ و دندون نفس دشمن‌رو می‌گیریم. آمریکا حق نداره برای ما تصمیم بگیره!»

همان مردم؛ همان استقلال

پیرمرد و دوچرخه
فیلم «پیرمرد و دریا» از شاهکارهای سینمایی دنیاست ولی امروز ما نسخه جذاب‌تری را به تماشا نشستیم در میدان آزادی. البته خود میدان که نه، دورتر از میدان. یکی از خیابان‌های منطقه ۹ که با میدان فاصله زیادی داشت. طبیعی است که رفت‌وآمد در آن خیابان خلوت و عادی باشد و خبری از راهپیمایی نباشد. ما «پیرمرد و دوچرخه» را تماشا کردیم. مردی که زور سالمندی حسابی به او چربیده. کمرش قوز برداشته. صورت و دست‌هایش پر شده از چروک محض. مردی که ظاهری خیلی ساده دارد. دوچرخه‌ای که مثل خودش پا به سن گذاشته و معلوم است از همان قدیم ندیم‌ها یار دیرینه هم هستند.
تنهای تنها در یک خیابان عریض دوچرخه‌اش را که با پرچم برای جشن انقلاب تزئین و آماده کرده را برداشته. می‌خندم و بی‌آنکه خودم در انتخاب واژه برای صدازدن او مکثی کنم، یک‌دفعه «بابا» صدایش می‌کنم. عیبی هم ندارد، سالمندی دوست‌داشتنی‌اش با این کلمه خوب چفت می‌شوند و به هم می‌آیند. می‌پرسم «بابا چرا از مسیرهای راهپیمایی که معرفی می‌کنن و همه مردم جمع میشن و با هم میرن، نمیری؟» می‌خندد و می‌گوید: «تو خیابون شلوغ که همه هستن. من از اینجا میام که اونی که شک داره بیاد راهپیمایی یا نیاد با دیدنم دلش قرص بشه.»
سه نفری با هم قدم و گپ می‌زنیم؛ من و بابا و دوچرخه. می‌پرسم: «از سفره انقلاب به شما یه دوچرخه باید می‌رسید دیگه، نه؟!» تعمدا می‌گویم تا ببینم چقدر حوصله کلنجار با مخالف دارد. می‌گوید: «این انقلاب بدهکار هیچ‌کس نیست. ما هم وظیفه‌مونه و بس!» توی سبدی که خودش برای دوچرخه ساخته کمی نان تازه و خوردنی پیدا می‌شود. می‌گوید که صلواتی بین مردم پخش می‌کند. چون خیلی‌ها، صبحانه نخورده راه می‌افتند. سپیده نزده، می‌دوند تا خودشان را به میدان آزادی برسانند. می‌گویم بابا اسمت چیه از جبهه بگو! می‌گوید: «ای کلک! از کجا فهمیدی من جنگ رفتم. حالا درباره جبهه امروز بگم یا دیروز؟» می‌پرسم: «امروز؟» می‌گوید: «چهار سال تو شلمچه جنگیدم. امروز هم اومدم تو جبهه ۲۲ بهمن بجنگم.»
تازه منظورش را فهمیده‌ام و می‌گویم آهان! که ادامه می‌دهد: «ترامپ ایران را تهدید به جنگ کرده؛ غلط کرده. این انقلاب فقط مال ما نیست، مال همه پابرهنه‌ها و مظلوم‌های عالمه. حالا میگم مظلوم فکر نکنی جون جنگیدن ندارنا، نه! یعنی کسایی که از خدا ترسیدن و ظلم ‌نکردن اما پاش که بیفته گردن ظالم را می‌شکنن.»
بریده، بریده و کم‌رمق حرف می‌زند به‌قاعده سن و سالش و مثل همه سالمندان. کمی شیطنت می‌کنم و می‌گویم: «بابا بذار جوون‌ها بجنگن آخه شما که دیگه پیر شدی، جون جنگیدن نداری!» یک‌دفعه عصبانی و براق می‌شود که: «برو! شیر، پیرش هم شیره...» جمله را چنان با غلظت، غیرت و محکم ادا می‌کند که شوکه می‌شوم. بابا انگار مردی ۴۰ ساله و قبراق شده که با آرپی‌جی بالای خاکریز ایستاده تا دشمن را بزند. لحنش همین‌قدر فرق کرده و محکم شده. می‌گویم: «منظورت شیر جبهه‌های دیروزه؟» می‌خندد و دستی به کلاهش می‌کشد.
هر کسی از خیابان خلوت رد می‌شود، چیزی به پیرمرد جذاب ۲۲ بهمن می‌گوید به عبدالوهاب ترکی: «ماشاءالله داری، دمت گرم، ای‌والله و...» پیرمرد می‌خندد و می‌گوید: «با دوچرخه‌ام هستن‌ها!» من خوش‌شانس بوده‌ام که با او مصاحبه کرده‌ام و صلابت و تواضع را در ۸۰ سالگی دیده‌ام.

اشتراک ایرانیان متفاوت
مردم می‌روند و می‌آیند. با آنها عکس می‌گیرند و بهشان محبت می‌کنند. خودشان می‌گویند که این همه لطف برایشان جالب بوده. دو دختر که موهایشان پوشیده نیست و مردی که خودش را همسر یکی از همین خانم‌ها معرفی می‌کند. دختر جوان، شانه‌به‌شانه همسر ایستاده، خودش را زهرا و همسرش را شاهین سعادت معرفی می‌کند. عکس رهبر انقلاب را در دست دارد و می‌گوید: «من ظاهرم با شما و خیلی‌ها که امروز اینجا هستن متفاوته اما با همه شما و صاحب این عکس یه اشتراک بزرگ داریم با وجود همه تفاوت‌هامون؛ ایران رگ‌وریشه همه ماست. دشمن مگه تو خواب ببینه بتونه این کشور را بگیره.»

همان مردم؛ همان استقلال


کوتاه صحبت می‌کند. جملات کوتاه اما روشن: «برای اینکه بدونیم چرا شرکت تو این راهپیمایی امروز، حیثیتی فقط همین را بگم که من کاری به تاریخ ندارم. تو همین دنیا و جامعه زندگی می‌کنم. به قد همین عمرم، دیدم که آمریکا پاش به هرجا رسیده، ویرانه‌اش کرده اما رهبرمان همیشه هم دغدغه ایران را داشته، هم انقلاب. نمی‌تونم پا رو وجدان خودم بذارم و به قول فوتبالی‌ها، گل‌های زده ایشون را حساب نکنم.» همسرش، سعادت، هم می‌گوید: «اگه عملکرد رهبر بد بود یا دغدغه ایران رو نداشتن الان مثل بعضی از دوره‌های تاریخی هر بار باید یه قسمت از خاکمون از دست می‌رفت. من می‌بینم، حرف و عملشون یکیه؛ تدبیر و سیاستی دارن که سیاست‌مردهای جهان هم بهش اعتراف می‌کنن.»
دختر دیگر که خودش را از دوستان زوج جوان، معرفی می‌کند هم پرچم حزب‌الله لبنان را به دست دارد. وقتی به شوخی به او می‌گویم احتمالا شما شعار نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران مخالفان را نشنیدین که این پرچم را برداشتین؛ فقط یک مزاح تا یخ او بشکند و سر صحبت باز شود. پرچم را با افتخار بالا می‌برد و می‌گوید: «چرا اتفاقا شنیدم اما مهم اینه که وظیفه‌ام رو درست انجام بدم. من کاری ندارم که کی چی میگه. درباره حزب‌الله مطالعه کردم. می‌دونم که خیلی‌ها رو از خیلی قشرها با ظاهرهای مختلف تونسته جذب کنه چون چارچوب آزادی بیان رو می‌شناسه. حزبیه که فقط اسم خدا رو یدک نمی‌کشه. تلاش می‌کنه مظلوم را از بند دشمن و ظلم آزاد کنه. عقیده‌ام به من گفته با این پرچم بیام.»

همان مردم؛ همان استقلال

آب پاکی روی دست تیم خارجی
ایران فقط موشک‌های نقطه‌زن و رادارگریز ندارد؛ مردمی نکته‌سنج و باهوش هم دارد. این از سر تعارف نیست. منش و رفتار مردم در راهپیمایی ۲۲ بهمن این را به آدم نشان می‌دهد. اینجا خیلی‌ها سربند به سر بسته‌اند و بنر به دست دارند. بعضی عکس‌ها، ظاهرها و نوشته‌ها توجه خبرنگاران را برای گلچین کردن موضوع برای مصاحبه ترغیب می‌کند. مانند دو دختر جوان که شانه‌به‌شانه هم راه می‌روند. ته‌چهره‌ای مشابه دارند که بعید نیست خواهر یا خویش و قوم باشند.
یکی مانتو پوشیده و دیگری چادر. جلو می‌روم، حرف از بنری می‌اندازم که متناسب این روزهاست و می‌پرسم خودش هزینه‌اش را داده؟ می‌گوید: «خواهرم عکس رو برام فرستاد. از بین ۳۰-۴۰ تا عکس این به دلم نشست. حدودا ۲۵۰ تومن شد چاپ ‌کردنش. دوست داشتم با توجه ‌به پررویی ترامپ، عکسی که توی مسیر حمل می‌کنم، پیام ملت ما را برسونه. دوست داشتم هم به آمریکا بگم که خودش و تجهیزات نظامی‌اش پیش اراده خدا هیچه هم اینکه توی عکس یه تبرکی از بهترین رهبر دنیا هم باشه. توی این عکس، هم ناو بود هم دست آقا.»
خواهرش هم پرچم ایران را روی دوش انداخته. همین که گفت‌وگوی من با زهرا و سوده دیوسالار، تمام می‌شود اتفاق جالبی می‌افتد. دو خبرنگار و یک فیلم‌بردار رسانه‌ای خارجی سراغشان می‌آیند. این یعنی عکسی که با وسواس انتخاب کرده، پیام مفهومی دارد حتی برای خبرنگاران خارجی. به سوالات مصاحبه‌شان دورادور گوش می‌کنم. خبرنگار لهستانی درباره رفتار آمریکا با ایران می‌پرسد و دیوسالار عالی پاسخ می‌دهد: «آمریکا بدقوله. میگه بیایید مذاکره کنیم بعد شیطنت می‌کنه. تو جنگ ۱۲ روزه علیه ما به اسرائیل کمک می‌کنه. تو شلوغی‌های دی هم که خودشون اعتراف‌ کردن کار خودشونه! به نظر شما مذاکره با چنین دولتی درسته؟» از فن بیان این دختر ایرانی لذت می‌برم. جوابش آب پاکی را ریخته روی دست تیم خبری خارجی.
اذان ظهر گفته، خیلی‌ها پارچه و مقوا پهن می‌کنند، کف خیابان و نماز ظهر و عصرشان را می‌خوانند. چهار ساعت است که در خیل جمعیت، پاورچین، پاورچین و به‌زحمت حرکت کرده‌ام تا موضوع‌هایی را پیدا کنم که در این جشن بزرگ کمتر دیده شده‌اند. دقایقی یک‌گوشه استراحت می‌کنم. ساعت به دو بعداز ظهر نزدیک می‌شود. خط اتوبوس‌های تندرو فعال شده و این یعنی سوت پایان پیاده‌روی به صدا درآمده است. جمعیت پراکنده‌تر شده و هر گروه دسته، دسته به سمت مقصدی می‌رود. بعضی تازه دوباره شور گرفته‌اند. گروه‌های ۲۰، ۳۰ نفره پرچمی بزرگ یا پلاکارد حمل می‌کنند و همان‌طور با حرارت شعار می‌دهند. یک‌دفعه تجمعی ۵، ۶ نفره توجهم را جلب می‌کند. دو پسر جوان با اعضای یک تیم خبری خارجی بحث می‌کنند. یکی از جوان‌ها به فارسی و انگلیسی به تیم خبری می‌گوید: «این شیطنت‌ها اصلا خوب نیست. شما خیلی دیر اومدین. اگه جمعیت را می‌خواستین نشون بدین باید زودتر می‌اومدین. این دفعه اول نیست که رفتاری مثل رفتار شما دیدم.» دیگری، به دوستش می‌گوید: «مهم نیست. ما عادت داریم همیشه بگن جمعیت کم بوده. دروغ که کنتور نمیندازه! حالا هی بگن مردم ایران کم اومدن! اونی که باید بفهمه امسال چقدر جمعیت بیشتر بود خودش، هم می‌دونه هم می‌فهمه که نباید دست از پا خطا کنه.»

همان مردم؛ همان استقلال

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.