آگاه: «جزیره اپستین» صرفا یک قطعه زمین محصور در آبهای آزاد نیست؛ صورت فشرده یک جهانبینی است. جهانی که در آن، قدرت سیاسی، ثروت افسارگسیخته، علم بریده از حکمت، رسانه بیتعهد و شهوت بیمرز، به نقطهای واحد همگرا میشوند و انسانی را میسازند که شر، نه عارضه رفتارش، بلکه قاعده زیست اوست. آنچه در این جزیره رخ داد، حادثهای ناگهانی یا استثنایی در دل تمدن غرب نبود؛ بلکه برونزد طبیعی منطقی بود که دههها در لایههای پنهان این تمدن انباشته شده بود. تمدنی که اخلاق را امری قراردادی، قدس را توهمی تاریخی و انسان را ابزاری مصرفپذیر تعریف کرد، ناگزیر باید روزی به نقطهای برسد که در آن، کودک، زن و حتی حقیقت، قربانی آیین قدرت شوند. اپستین و جزیرهاش، نه انحراف از مسیر غرب مدرن، بلکه تحقق نهایی همان مسیریاند که با سکولاریسم، لیبرالیسم اخلاقی و سرمایهسالاری آغاز شد و اکنون، به عریانی تمام، چهره خود را نشان داده است.
تمدن غرب مدرن، بر پایه انسانشناسی خاصی بنا شده است: انسانی خودبنیاد، بریده از آسمان، تعریفشده در افق لذت، قدرت و سود. در چنین افقی، اخلاق نه حقیقتی ثابت، بلکه امری قراردادی و تابع «موقعیت» است. لیبرالیسم اخلاقی، با نفی معیارهای فرازمانی و فرامکانی خیر و شر، راه را برای نوعی «بیمسئولیتی ساختاری» هموار میکند؛ جایی که نخبگان قدرت، خود را فراتر از قانون، عرف و حتی وجدان عمومی میبینند. ویل دورانت در تاریخ تمدن (جلد اول، ص ۷۹) و دانیل کوهن در قدرتهای جادویی (ص ۱۰۸)، در توصیف ریشههای تاریخی آیینهای شیطانی تصریح میکنند که برخی جوامع بدوی، برای جلب رضایت نیروهای اهریمنی، به مناسکی چون آیینهای جنسی، ریختن خون انسان و حتی قربانیکردن فرزندان روی آوردند؛ مناسکی که با توجیهاتی چون باروری، رفع خشکسالی و افزایش قدرت همراه بود. این تحلیل، اگرچه در نگاه نخست، شیطانپرستی را به «انسان بدوی» نسبت میدهد، اما در همانجا متوقف نمیماند. کوهن در ادامه همان اثر (ص ۱۱۵)، با عبور از دوران باستان، به غرب مدرن میرسد و یادآور میشود که در قرن نوزدهم، همزمان با تثبیت نظم سرمایهداری و سکولار، اجتماعات شیطانپرستی جدیدی در اروپا و آمریکا شکل گرفتند؛ اجتماعاتی که اعضای اصلی آنها نه حاشیهنشینان، بلکه «مردان جوان، مرفه و ثروتمند» بودند. او تاکید میکند که این مناسک، صرفا برای لذت فردی نبود، بلکه آگاهانه با هدف مبارزه با ارزشهای اخلاقی و اعتقادات دینی و ایجاد رعب اجتماعی سامان مییافت.
تصویر عریانتر این مناسک را پیتر هاینینگ در سیری در تاریخ جادوگری (ص ۱۱۷–۱۱۸) ترسیم میکند: آیینهایی سازمانیافته، تمسخر آیینهای مقدس مسیحی، شهوترانی جمعی، اهانت به مقدسات، نفوذ در طبقات مختلف اجتماعی و سازوکارهای خشن برای جلوگیری از افشاگری. آنچه در این توصیف برجسته است، «ساختاری بودن» این انحرافات است؛ نه تصادفیاند و نه فردی. اینجاست که جزیره اپستین معنایی تازه پیدا میکند. آنچه در این جزیره رخ داد، نه بازگشت به بدویت، بلکه تحقق نهایی همان خطی است که از جادوگری آیینی، به شیطانپرستی مدرن و از آنجا به لیبرالیسم افسارگسیخته رسیده است. برخلاف تصور خوشبینانهای که شیطانپرستی را به حاشیههای جامعه نسبت میداد، پرونده اپستین نشان داد که این مناسک، امروز در قلب شبکههای قدرت، ثروت، علم و رسانه تنفس میکنند. در اینجا، «جزیره» صرفا مکان وقوع جرم نیست؛ استعارهای از وضعیت تمدنی غرب متأخر است. جایی دور از چشم قانون، اما متصل به کانونهای تصمیمسازی. جایی که انسان، به نهایت ابزارانگاری میرسد و بدن کودک و زن، به کالایی بیدفاع در چرخه لذت و قدرت تبدیل میشود. این دقیقا همان نقطهای است که اخلاق موقعیتی، سکولاریسم عملی و سرمایهداری بیمهار، به هم میرسند و نتیجهای جز فروپاشی درونی ندارند.
در این افق، دیگر نیازی به «اغوا» نیست؛ شیطان فقط نظارهگر است. نظارهگر تمدنی که با دست خود، مرزهای اخلاق را ویران کرده و اکنون، همان مناسکی را بازتولید میکند که روزگاری آنها را نشانه بدویت میدانست. جزیره اپستین، نه استثنا، بلکه آینهای صادق از حقیقت پنهان تمدن غرب مدرن است؛ این همان نقطهای است که تمدن غرب، به تعبیر رهبر انقلاب، دچار «افول تمدنی» میشود؛ افولی که پیش از آنکه اقتصادی یا نظامی باشد، عمیقا اخلاقی و انسانی است.
بنابراین، جزیره اپستین را باید «واپسین ایستگاه» دانست؛ نه از آن رو که غرب فردا فرو میپاشد، بلکه بدان سبب که تمدن غرب مدرن، دیگر افق اخلاقی و معنوی قابل اتکایی برای اصلاح درونی خود در اختیار ندارد. تمدنی که اخلاق را نسبی، خانواده را متزلزل و انسان را به ابزار لذت و قدرت تقلیل میدهد، ناگزیر به تولید چنین هیولاهایی میانجامد؛ هیولاهایی که نه استثناهای شرمآور، بلکه برآیند منطقی یک نظم معرفتی و انسانشناختی معیوباند. در چنین نظمی، فساد نه انحراف از قاعده، بلکه صورت پنهان قاعده است و آنچه روزی در حاشیههای تاریک تاریخ پنهان میشد، امروز در قلب شبکههای قدرت، ثروت و علم، به رسمیت شناخته میشود.
نظر شما