آگاه: در این مدت، مفاهیم و دوگانههای مختلفی نیز از طرف این جریان برای توجیه سخنانشان عرضه شد، از جمله نگاه ایدئولوژیک به سیاست خارجی، ماجراجویی، قهر با جهان، فلسطینیتر از فلسطینیها نباشیم، آرمانخواهی کور و ... . اینان حتی بر این باور هستند که قانون اساسی نیز دچار دوگانگی میان ملت و امت است و نتواسته موضع خود را مشخص کند و نشان بدهد که سمتوسوی سیاست در ایران چیست. گذار از انقلاب اسلامی به نظام اسلامی، اندیشهای بوده که از سوی همین نیروها بیان شد تا نشان داده شود که نباید در اقتضاهای خاصِ وضع انقلابی یا دهه ۶۰، محدود و متوقف ماند و ادعاهای جهانشمول و عام را مطرح و خود را گرفتار چالشهای بیرونی کرد. این در حالی است که نظریه نظام انقلابی، میان آرمانخواهی انقلابی که بر تغییر و جوشش و حرکت و خیزش دلالت دارد و ثبات و نظم و تعادل و نهاد، جمع برقرار کرد. با اینحال، همچنان کوشیده میشود از طریق دوگانهسازی میان ملت و امت، اندیشه مقاومت به حاشیه رانده شود و انقلاب، به مرزهای ملی محدود شود. در واقع، انگیزه نیروهای سکولار از حساسیت نسبت به منافع ملی و امر ملی، اعتبارزدایی از «سیاست مقاومت» است، و این، نقطه مشترک میان متفکران غربی و سکولارهای وطنی است. برای فرسودن و زدودن سیاست مقاومت، هیچ روایتی بهتر از این نیست که گفته شود در اثر این سیاست، منافع ملی از دست رفته است.
دوم؛ از آنجا که این ادبیات، ریشه در روایت برخی تحلیلگران غربی از ایران دارد و جریان روشنفکری سکولار نیز آن را تکرار میکنند، باید به این واقعیت توجه کرد که دولتها و جوامع غربی نیز ذیل یک عالم مشترک تاریخی و هویتی قرار دارند که «تمدن غربی» یا «عالم تجدد» خوانده میشود و بر این اساس، نوعی حس پیوند و اتصال میان آنها برقرار است. وقتی از تمدن غربی سخن میگوییم، به واقعیتی فراتر از دولتها و جوامع غربی اشاره میکنیم که حاصل درهمتنیدهشدن مجموعه آنهاست؛ چنانکه در عمل نیز مشاهده میکنیم علم و سیاست و فرهنگ و اقتصاد و ... در میان این دولتها و جوامع، مشترک و مشابه است. این همگرایی و همبودگی ناشی از همان افق تاریخی و هویتی مشترک است که یک عالَم مستقل و جهان متمایز پدید آورده است. این عالَم مشترک در ادبیات غربی، تمدن غربی خوانده میشود و نهفقط ملامت و مذمت نمیشود، بلکه از سوی ما، ستوده نیز میشود. اما وقتی همین مسأله درباره دولت و جوامع اسلامی مطرح میشود و ارادهای شکل میگیرد که در قالب مفاهیمی همچون بیداری اسلامی و مقاومت و عمق راهبردی، امت و ...، «کلیت اسلامی» صورتبندی شود و تمدن اسلامی پدید آید، اعتراض و مخالفخوانی نیروهای سکولار آغاز میشود و این سیاست، به معنی نادیدهانگاشتن منافع ملی تفسیر میگردد. در تجربه غربی، درافکندن طرح کلیت تجددی، متعارض با منافع ملی جوامع غربی تصویر نمیشود، اما در اینجا، معیار پیشین کنار نهاده میشود و «طرح تمدنی»، ناسازگار با «طرح ملی» قلمداد میشود. روایت صواب و واقعنما این است که طرح تمدنی، مکمل و متمم طرح ملی است و میتواند ظرفیتها و ذخایر آن را بارور سازد و به آن اقتدار ببخشد. اگر ما امروز در برابر تمدن غربی، با دشواریها و تنگناها مواجه هستیم، به این دلیل است که در مقابل یک «دولت ملی»، با یک «مجموعه تمدنی» روبرو شدهایم و روشن است که تمدن، توان مواجهه چالشی با دولت- ملت را دارد و میتواند نسبت به آن، موانع بزرگی ایجاد کند. ما برای رویارویی مؤثر و کامیاب با تمدن غربی، چارهای جز تمدنسازی نداریم و تمدن نیز متوقف بر امت است. اگر «امت»، اشاره به لایه اجتماعی دارد و جوامع را به یکدیگر متصل میکند و آنها را از لحاظ هویتی و معنایی، در کنار یکدیگر مینشاند، «تمدن» در مرحله بعد، نظامات اجتماعی و ساختارهای رسمی را در سطحی فراتر و گستردهتر، یکپارچه و همگون میکند و عالیترین درجه از اجتماع انسانی را شکل میدهد.
سوم؛ اصطلاح ملت در معنای تجددیاش، بر مرزهای جغرافیای سیاسی دلالت دارد که یک دولت، مقوم آن است. این معنا، بر عنصر قدرت سیاسی تکیه کرده و به این واسطه، به ملت، هویت متمایز بخشیده است. این در حالی است که در اصطلاح قرآنی، تعبیر ملت به یک اجتماع انسانی همعقیده و هممسلک نسبت داده میشود که ذیل یک رسول، استقرار یافتهاند. بنابراین، چنین نیست که بتوان این اصطلاح قرآنی را به ساحت سیاست، تقلیل داد و قوام و شیرازهاش را یک دولت دانست. ملت، از حقیقت باطنی حکایت میکند که در آن، جمعی از انسانها در یک افق معنایی مشترک قرار گرفتهاند و عالم انفسی واحد دارند. چنین کاری نیز از عهده دین برمیآید که آدمیان را ذل تاریخهای رسولانه، گرد هم میآورد و به آنها، جهت و غایت واحد میبخشد. این یکسانی و همگونی، باطنی و درونی است و حتی به فکر و اندیشه نیز محدود نمیشود، چه رسد به اینکه به دولت نسبت داده شود. چنانچه دولت بخواهد در این قلمرو وارد شود، باید خودش را در نسبتِ با دین، بازتعریف کند و خویش را برآمده از عالم دینی بنمایاند تا چنین منزلتی بیابد. در غیر این صورت، دولت در اصطلاح رایجش که جز بر سیاست روزمره و مناسبات مبتنی بر قدرت ظاهری دلالت ندارد، نمیتوان مکانتی در این عرصه بیابد. اینکه در عالم تجدد، همهچیز به دولت نسبت داده میشود و حتی هویت، خود را در سایه دولت مییابد، نشاندهنده این حقیقت که در تمدن تجددی، قدرت به گرانیگاه تبدیل شده و همهویتی و اتحاد معنایی، به حاشیه رفتهاند و اگر اشتراک و همبستگیای وجود دارد، ریشه در منفعت و مادیت دارد که دولت، برآورنده آن است.
چهارم؛ بدین سبب است که علامه طباطبایی مینویسد مرز کشور اسلامی، عقیده است. این عبارت، نشانگر آن است که مرزهای ناظر به سیاست و توافقات اینجهانی و مادی و قدرتمابانه، جملگی اعتباری و بیریشه هستند و از تکوین و حقایق معنوی حکایت نمیکنند؛ چنانکه قرار گرفتن انسانها در اصناف و سنخهای نژادی و قومی نیز، غایتی جز بازشناسی متقابل ندارد و حاکی از فضیلت و کرامت نیستند. آن خطکشیهای قومی و قبیلهای، همان اندازه مایه ملامت هستند که تفکیکهای مبتنی بر دولت ملی. به همان دلیلی که آن تعصبات پیشاتجددی، بهرهای از عقلانیت نداشتهاند، این تعصبات تجددی نیز حاصل عقل نیستند. تجدد، جاهلیت تازهای را تولید کرده و نوزایی جاهلیت در صورت و هندسه متفاوت است. البته درباره مرزهای ملی میتوان از ضرورت بازشناسی سخن گفت، ولی مسأله این است که بهتدریج، این مرزبندهای اعتباری و بیاساس، جنبه هویتی نیز یافتهاند و ملاک تفاخر و شرافت شمرده شدهاند. این در حالی است که نگاه قرآنی، مرزبندی مبتنی بر هویت ایمانی و معنوی را میپذیرد و برای مرزبندیهای دیگر، هیچ اصالتی در نظر نمیگیرد. اگر چنین چهارچوبی پذیرفته شود، روشن است که مرز ما، امت اسلامی است و خودی و غیرخودی، بر پایه این هویت، صورتبندی میشوند. ملت و امت، هر دو حاکی از باورمندی به یک تاریخ قدسی هستند و این امر، وحدت اصیل و انسانی میبخشید و من حقیقی ما را پدید میآورد. من ما، ساخته دولت نیست، همچنانکه ساخته نژاد و قومیت نیست. توقف در منهای طبیعی و مادی، توقف در روایتهای بدوی و ابتدایی است که در شکل جدید، بازتولید شدهاند. این قبیل تفاوتها، غیراکتسابی و غیرارادی هستند و ازاینرو، متعلق ارزشگذاری نیز واقع نمیشوند.
[پنجم؛ اگر مرز کشور اسلامی، عقیده است، پس نباید منهای نژادی و قومی را برجسته کرد یا دولت را عامل تعیینکننده انگاشت، بلکه باید تعلقات ایمانی را اصل و اساس انگاشت و عرب و ترک و افغان و غربی و شرقی را دیگری تصور نکرد. آنچه مهم است، اقلیم ایمانی است و نه اقلیم مادی. ملاک اخوت و همبستگی، ایمان دینی است و بس. خدای متعال در میان مؤمنان، ولایت قرار داده و این ولایت، به معنای همبستگی درونیِ آنهاست. مؤمنان، در حکم پیکر واحد هستند که باید منسجم و همبسته باشد و میان خویش، فاصلهای احساس نکنند. قرآن به جز ایمان، هیچ معیار دیگری را برای مرزبندی و تعریف خودی و غیرخودی و اینجایی و آنجایی مطرح نمیکند. مایه و ملاک یکیبودن، نسبتی است که انسانها با آسمان برقرار میکنند و نه زمینی که در آن متولد میشوند. این در حالی است که ما تصور میکنیم مرزهای سیاسی و نژادی، اصیل هستند و باید آنها را مبنای تمایز هویتی انگاشت. آنان که ملیت در معنای تجددیاش را اصیل و حقیقی قلمداد میکنند، پارهای از سکولاریسم را طلب کردهاند.
نظر شما