اتفاقاتی که این روزها در پی اعتراضات به‌حق مردم به دلیل مشکلات معیشتی روی داده موجب شده است تا برخی معاندان و دشمنان انقلاب نیز از آب گل‌آلود ماهی خود را صید کنند و فضای جامعه را به نفع خود تغییر دهند اما مردم به خوبی می‌دانند که دشمنان چه اهدافی در سر دارند، از همین رو حتی در سخت‌ترین شرایط اقتصادی نیز وقتی می‌بینند که دشمنان فضای اعتراضات به‌حق را تبدیل به اغتشاش و تخریب می‌کنند، دیگر حاضر نیستند در میدان بمانند. اما روایت آنچه بر ماموران انتظامی رفته و می‌رود نیز روی دیگر ماجراست که دانستن درباره آنها نیز خالی از لطف نیست.

سوالی از وجدان جامعه

آگاه: بعضی سوال‌ها فقط برای گرفتن پاسخ پرسیده نمی‌شوند؛ برای بیدار کردن‌اند. «کجایی؟» از همان جنس سوال‌هاست؛ پرسشی که بعد از خواندن این کتاب، دیگر فقط نام یک اثر نیست، بلکه به یک مکث عمیق در ذهن مخاطب تبدیل می‌شود. مکثی میان امنیتی که هر روز تجربه می‌کنیم و مردانی که بی‌هیاهو، هزینه‌اش را می‌پردازند. در این گفت‌وگو، با مرتضی اسدی به پشت صحنه امنیت سرک می‌کشیم. پای صحبت نویسنده‌ای نشسته‌ایم که نه با نگاه شعاری، بلکه با روایتی انسانی و مسئولانه، به سراغ زندگی و شهادت اسماعیل چراغی رفته است؛ شهیدی از دل یگان ویژه، از دل شهر، از دل قضاوت‌ها و ناگفته‌ها. جایی که قهرمان‌هایش نه روی سن، که در سکوت و مظلومیت قدم می‌زنند. مصاحبه پیش‌رو، فقط درباره یک کتاب نیست؛ درباره مظلومیتی است که دیده نشده، سکوتی است که فریاد می‌زند و سوالی است که هنوز پاسخش را از خودمان طلب می‌کند: واقعا وقتی امنیت هست، ما کجای این ماجرا ایستاده‌ایم؟

سوالی از وجدان جامعه

ایده اولیه نوشتن کتاب «کجایی؟» از کجا شکل گرفت؟
راستش ایده این کتاب نه یک تصمیم حرفه‌ای بود و نه حاصل برنامه‌ریزی ذهنی. من اصلا قرار نبود این کتاب را بنویسم. همه‌چیز از یک شب معمولی شروع شد؛ شبی که خسته از کار، مثل خیلی از شب‌های دیگر نشستم پای اخبار. برنامه‌ای پخش شد که در آن همسر و دختر شهید اسماعیل چراغی صحبت می‌کردند. تصویر شهید که آمد، دلم لرزید. نه از آن لرزش‌های گذرا؛ از آن لرزیدن‌هایی که آدم حس می‌کند چیزی در تقدیرش جابه‌جا شده است. برنامه که تمام شد، با خودم گفتم: «ای کاش می‌شد کاری برای این شهید کرد.» و همان‌جا هم خندیدم به خودم؛ گفتم من کجا، اصفهان کجا؟ من کجا، یگان ویژه کجا؟ چند              روز گذشت و این حس را به فراموشی سپردم، تا اینکه تماس تلفنی برای نوشتن خاطرات یکی از شهدای فراجا با من گرفته شد. وقتی نام اسماعیل چراغی را شنیدم، دقیقا همان لرزش دل دوباره برگشت. فهمیدم آن آرزوی کوتاه، بی‌جواب نمانده. این کتاب انتخاب من نبود؛ یک جور پذیرفتن دعوت یا رزق من بود.

 چرا عنوان «کجایی؟» را برای این کتاب انتخاب کردید؟
«کجایی؟» یک عنوان ادبی یا شاعرانه نیست؛ یک سوال زنده است. سوالی که بعد از رفتن آدم‌هایی مثل اسماعیل تازه در ذهن جامعه شکل می‌گیرد. ما تا وقتی امنیت هست، به آن فکر نمی‌کنیم. وقتی آرامش برقرار است، خیال می‌کنیم طبیعی است. اما وقتی یکی مثل اسماعیل چراغی نیست، ناگهان خلأ را حس می‌کنیم و ناخودآگاه می‌پرسیم: کجایی؟ این سوال فقط خطاب به یک شهید نیست؛ خطاب به وجدان ماست. خطاب به جامعه‌ای است که گاهی یادش می‌رود چه کسانی هزینه آرامش شبانه‌اش را می‌دهند. «کجایی؟» یعنی چرا نبودنت تازه ما را بیدار کرده؟ چرا وقتی بودی، ندیدیمت؟

 کتاب «کجایی؟» تا چه اندازه مستند است و چقدر داستانی؟
من از همان ابتدا با خودم عهد کردم که حتی یک خط خلاف واقع ننویسم. استخوان‌بندی کتاب کاملا مستند است؛ ساعت‌ها مصاحبه فشرده، گفت‌وگوهای شبانه‌روزی، خاطرات خانواده، همرزمان و نزدیکان شهید. اما مسئله این بود که اگر اینها را صرفا گزارشی کنار هم بچینم، کتاب زنده نمی‌شود. من از روایت داستانی استفاده کردم، نه برای خیال‌پردازی، بلکه برای جان دادن به حقیقت. واقعیت اگر خوب روایت نشود، شنیده نمی‌شود. این کتاب نه داستان تخیلی است و نه گزارش خشک؛ مستندی است که تلاش کرده نفس بکشد، تصویر بسازد و مخاطب را وارد زندگی شهید کند، نه اینکه فقط درباره او اطلاعات بدهد.

 نوشتن درباره یک شهید امنیت چه تفاوتی با شهدای دفاع مقدس داشت؟
شهدای دفاع مقدس در جغرافیای جنگ شهید شدند؛ جبهه‌ای مشخص، دشمنی مشخص، خطی روشن. اما شهید امنیت در دل شهر شهید می‌شود؛ جایی که مردم زندگی می‌کنند، خرید می‌کنند، تردد دارند. همین نزدیکی، هم دردناک‌تر است و هم پیچیده‌تر. شهید امنیت قبل از شهادتش، گاهی متهم است، قضاوت می‌شود، حتی تخریب می‌شود. بعد از شهادتش هم مظلومیتش ادامه دارد، چون خیلی از واقعیت‌ها قابل گفتن نیست. نوشتن درباره چنین شهیدی یعنی راه رفتن روی لبه تیغ؛ باید هم صادق باشی، هم مسئولانه بنویسی، هم مراقب باشی حقیقت فدای شعار نشود.

 در روند نگارش کتاب، چه چیزی بیش از همه شما را تکان داد؟
سکوت خانواده شهید. نه از جنس بی‌حرفی، بلکه از جنس صبر. هیچ‌وقت نشنیدم طلبکارانه حرف بزنند. هیچ‌وقت نشنیدم بگویند چرا پسر ما، چرا همسر ما. دردشان را در خودشان نگه داشته بودند. این سکوت، آدم را می‌شکند.
وقتی برای مصاحبه به اصفهان رفتم، جواد، برادر اسماعیل، جمله‌ای گفت که تا مغز استخوانم را سوزاند. او گفت: «بعید می‌دانم از برادر ما کتابی چاپ شود؛ بچه‌های نیروی انتظامی مظلوم‌تر از این حرف‌ها هستند که بشه براشون کاری کرد...» این مظلومیت مضاعف است؛ هم در میدان نبرد که سپر بلای مردم می‌شوند و هم در فضای رسانه‌ای که کمتر به رشادت‌های آنها پرداخته می‌شود. من آنجا فهمیدم مظلومیت فقط در صحنه درگیری نیست؛ مظلومیت بعد از آن شروع می‌شود. وقتی شهید می‌رود و خانواده می‌ماند با داغی که نه می‌شود فریادش زد، نه می‌شود درباره‌اش توضیح داد. این نجابت، بزرگ‌ترین بار عاطفی کتاب برای من بود.

 چرا در کتاب به محدودیت‌ها و ناگفته‌های فراوان اشاره کرده‌اید؟
چون واقعیت کار نیروهای  یگان ویژه، بیش از آنکه گفته شود، ناگفته می‌ماند. بسیاری از ماموریت‌ها، تصمیم‌ها و حتی لحظه‌های بحرانی که من در روند تحقیق با آنها مواجه شدم، قابل روایت عمومی نبودند. نه به این دلیل که بی‌اهمیت‌اند؛ دقیقا برعکس، چون بیش از حد مهم‌اند. وقتی نویسنده‌ای می‌بیند بخشی از حقیقت را نمی‌تواند بنویسد، دو راه دارد: یا سکوت کند یا صادقانه بگوید که سکوتی وجود دارد. من راه دوم را انتخاب کردم. خواستم مخاطب بداند آنچه می‌خواند، تمام داستان نیست؛ فقط بخشی از آن است که اجازه انتشار دارد. همین حذف‌ها، خودشان سند مظلومیت‌اند.

 از نگاه شما، مهم‌ترین سوءبرداشت جامعه نسبت به یگان ویژه چیست؟
اینکه یگان ویژه فقط در لحظه «برخورد» دیده می‌شود. مردم معمولا آخرین حلقه زنجیر را می‌بینند؛ نه تمام زنجیر را! کسی نمی‌بیند ساعت‌ها مذاکره شده، خویشتن‌داری صورت گرفته، هشدار داده شده، فشار روانی تحمل شده، تا در نهایت کار به برخورد رسیده است. یگان ویژه همیشه در موقعیتی قرار می‌گیرد که محبوب نیست، اما ضروری است. این نیرو سپر می‌شود تا جامعه آسیب نبیند و خاصیت سپر این است که ضربه می‌خورد، نه تشویق. این سوءبرداشت اگر اصلاح نشود، به بی‌عدالتی می‌انجامد.

 چرا فکر می‌کنید خدمات یگان ویژه کمتر دیده می‌شود؟
چون دیده شدن جزو ماموریت‌شان تعریف نشده است. آنها آموزش ندیده‌اند که توضیح بدهند، توجیه کنند یا روایت بسازند. ماموریت‌شان عمل است، نه رسانه. از طرف دیگر، ماهیت بسیاری از اقدامات‌شان اقتضا می‌کند در سکوت بماند. اما مشکل از جایی شروع می‌شود که این سکوت با بی‌انصافی پر می‌شود. وقتی کاری دیده نشود، جای خالی‌اش را قضاوت‌های سطحی پر می‌کند. کتاب «کجایی؟» تلاشی است برای پر کردن بخشی از این خلأ؛ نه برای تطهیر، بلکه برای انصاف.

 بسیاری یگان ویژه را فقط با لباس نظامی و در میدان درگیری می‌شناسند. اسماعیل چراغی در پشت این چهره نظامی، چه شخصیتی داشت؟
اسماعیل فرماندهی بود که قلبش برای مردم و حتی سربازانش می‌تپید. او دفترچه‌ای داشت که در آن نه تنها اسامی، بلکه مشکلات شخصی و خانوادگی تمام نیروهای گردانش را ثبت کرده بود تا در خارج از فضای رسمی، مثل یک رفیق گره از کارشان باز کند. او فرماندهی بود که در اوج اقتدار نظامی، دستانش برای گره‌گشایی از نیازمندان در ماه رمضان می‌لرزید. اسماعیل دریای صبر بود. حتی زمانی که نزدیکان یا غریبه‌ها شبهاتی به نظام وارد می‌کردند، او با آرامش و استدلال پاسخ می‌داد. مادرش در واگویه‌های پایان کتاب می‌گوید برخی همسایه‌ها به کنایه می‌گفتند: «حقش بود!»، اما اسماعیل کسی بود که در آتش فتنه‌ها سوخت تا همان مردمی که در سایه امنیت نیش می‌زنند در امنیت باشند. او مظلومانه تندی‌ها را به جان می‌خرید اما از مسیر خدمت به مردم عقب نمی‌نشست.

 نحوه مواجهه شهید با اغتشاشات و مدیریت بحران در یگان ویژه چگونه بود؟
اسماعیل همواره بر اساس الگوی «مدیریت مدارا» عمل می‌کرد. او در ابتدا تلاش می‌کرد با بلندگو و گفت‌وگو اوضاع را آرام کند تا درگیری رخ ندهد. او حتی زمانی که مچ دستش بر اثر برخورد سنگ بزرگ در درگیری‌های اصفهان آسیب شدیدی دید، از میدان خارج نشد و تا پایان معرکه ماند تا از امنیت مردم دفاع کند! در جای جای کتاب صبر عجیب او در برخورد با اغتشاشگران دیدنی و خواندنی است. شاید بتوان گفت اولین آموزشی که نیروهای یگان ویژه می‌بینند تمرین صبر و مداراست و در مراحل بعدی برخورد!

 شهید اسماعیل چراغی را چگونه انسانی دیدید؟ فراتر از عنوان شهید.
اسماعیل قبل از آنکه شهید باشد، یک انسان مسئول بود. مردی که شغلش را زندگی می‌کرد، نه اینکه فقط سر کار برود. در روایت‌های نزدیکانش، بارها شنیدم که چقدر روی «حق‌الناس» حساس بوده، چقدر نگران آرامش مردم بوده، حتی وقتی خودش خسته یا تحت فشار بوده است. او قهرمان افسانه‌ای نبود؛ انسانی بود با ترس، دغدغه، دلتنگی برای خانواده، اما با تصمیم‌های درست در لحظه‌های سخت. همین انسانی بودن است که او را بزرگ می‌کند.

 چرا تاکید داشتید روایت خانواده و همرزمان پررنگ باشد؟
چون حقیقت آدم‌ها در خانه‌شان آشکار می‌شود. در لحن همسر، در سکوت مادر، در بغض خواهری که هنوز باور نکرده. اگر فقط از زاویه رسمی روایت می‌کردم، اسماعیل تبدیل می‌شد به یک قاب دیواری. اما من می‌خواستم او نفس بکشد. روایت نزدیکان، شهید را از مقام دست‌نیافتنی پایین می‌آورد و به انسان نزدیک می‌کند و همین نزدیکی است که تاثیر می‌گذارد.

 رابطه شخصی شما با شهید در طول نگارش چگونه شکل گرفت؟
در ابتدا فکر می‌کردم من نویسنده‌ام و او سوژه. اما هرچه جلوتر رفتم، این معادله تغییر کرد. حس می‌کردم او جلوتر از من حرکت می‌کند و من فقط باید درست قدم بردارم. بارها پیش آمد که جمله‌ای را نوشتم و بعد پاک کردم، چون حس کردم «حقش این نیست.» این تجربه بیشتر شبیه امانت‌داری بود تا نوشتن. انگار مسئول بودم روایت را سالم به مقصد برسانم.

پیام اصلی کتاب «کجایی؟» برای جامعه چیست؟
اینکه امنیت، طبیعی و رایگان نیست. محصول زحمت، خطر و گاهی خون است. اگر این واقعیت را نبینیم، به‌راحتی دچار قضاوت ناعادلانه می‌شویم. کتاب نمی‌خواهد کسی را قانع کند؛ فقط می‌خواهد مکث ایجاد کند، مکثی قبل از قضاوت.

 این کتاب را بیشتر برای چه مخاطبی نوشته‌اید؟
برای مردم عادی. برای کسی که شب راحت می‌خوابد، صبح با آرامش سر کار می‌رود و شاید هیچ‌وقت از خودش نپرسیده این آرامش چگونه تامین شده است. این کتاب برای همان آدم‌هاست؛ نه برای جلسات رسمی، نه برای ویترین‌ها.
پیام کتاب این است که پشت آن کلاه و لباس‌های سیاه، قلب‌هایی مملو از عطوفت تپنده است، مردانی که برای امنیت، توهین می‌شنوند، سنگ می‌خورند و در نهایت مظلومانه با تیر کینه شهید می‌شوند، اما حاضر نیستند حتی به یک فریب‌خورده آسیب جدی برسد! در این کتاب تلاش کردم بدون دستکاری واقعیت و سانسور بگویم اسماعیل چراغی، فرمانده یگان ویژه نماد اقتدار توأم با مهربانی بود.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.