۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۰:۰۴
کد خبر: ۱۹٬۸۱۹

ایران، حرم است

از آن کودک تا این مادر

مریم جهانگیر _ آگاه مسائل سیاسی

من آن روزها فقط یک دختربچه بودم؛ دختربچه‌ای که قدش به قد دیوارهای کوتاه محله می‌رسید و فهمش، به اندازه دست‌های کوچکش، هنوز در حال شکل‌گرفتن بود.

از آن کودک تا این مادر

آگاه: انقلاب برای من، در آغاز، بیشتر شبیه صدایی بود که از حنجره بزرگ‌ترها بیرون می‌آمد؛ شعارهایی که در کوچه می‌پیچید و من، بی‌آنکه همه معنایش را بدانم، با شوقی کودکانه تکرارش می‌کردم. چیزی در هوا بود؛ گرمایی نامرئی که خانه‌ها را به هم نزدیک‌تر کرده بود. انگار نهالی تازه در دل این سرزمین کاشته شده بود و همه، از پدربزرگ تا کودک نگران بودند که مبادا آسیبی ببیند. من هم، با فهم ساده آن روزها، حس می‌کردم با پدیده‌ای روبه‌رو هستم که «مهم» است، حتی اگر هنوز نتوانم چرایی‌اش را توضیح بدهم.
سال‌ها گذشت و نوجوانی‌ام در دل همان فضا قد کشید. آن نهال، آرام‌آرام ریشه می‌دواند و من نیز همراه با آن بزرگ می‌شدم. سحرهای ماه رمضان برایم فقط بی‌خوابی و بیداری نبود؛ حس می‌کردم ضربان قلب محله است. صداهای کوچه‌ها، بوی نان تازه، قدم‌هایی که در تاریکی به سمت مسجد می‌رفتند، همه معنایی فراتر از عادت داشت. یا همین «جشن عاطفه‌ها»، برای من نخستین مواجهه ملموسم با ایثار بود. هدیه‌های کوچک و دست‌ساز آن روزها که شاید ارزش مادی چندانی نداشتند، اما روحی بزرگ در آنها جریان داشت. یا روضه‌های امام حسین (ع) که به من می‌آموختند مبارزه همیشه در میدان نبرد اتفاق نمی‌افتد؛ در دل همین اشک‌ها، همین انتخاب‌ها و در ایستادگی هم مبارزه جریان دارد. شب‌های احیا را به یاد دارید؟ با چای گرم و کیک یزدی، برای من کلاس درسی بود که هیچ کتابی و هیچ استادی جایش را نمی‌گرفت. در آن سال‌ها، نظام برایم شبیه یک مربی صبور بود؛ مربی‌ای که ارزش‌ها را نه با دستور، بلکه با تجربه به جانم می‌نشاند.
جوانی که رسید، افق دیدم گسترده‌تر شد. حالا دیگر فقط دریافت‌کننده تجربه نبودم؛ زمان کنشگری فرارسیده بود. این‌بار همان نظامی که مرا در کودکی و نوجوانی پرورانده بود، دریچه‌های تازه‌ای به رویم گشود. تشویقم کرد که بیاموزم، بخوانم و مهم‌تر، روایت کنم! هنر انقلابی را به‌عنوان زبانی برای گفتن زیبایی‌ها و حقیقت‌ها پیش رویم گذاشت. امکان تحصیل را فراهم کرد و به من یاد داد که دانستن مسئولیت می‌آورد. در میدان‌های ورزش که پیش رویم گشود هم جسمم را آزمودم و هم روحیه رقابت سالم و همکاری را تجربه کردم. مهم‌تر از همه اینها، به چشم خود دیدم که زن مسلمان می‌تواند بی‌آنکه از هویت و باورش فاصله بگیرد در متن جامعه حاضر باشد، فعال باشد، موثر و محترم باشد. جوانی من فصل شکوفایی بود؛ شکوفایی استعدادهایی که در خاکی امن و باورمند رشد کرده بودند.
و امروز، من یک مادرم. مادری که حالا با نگاهی عمیق‌تر به همان درخت می‌نگرد؛ درختی که روزی نهال بود و اکنون، تنومند و سایه‌گستر، در دل این سرزمین قامت برافراشته و شاخه گسترانده است. امروز بهتر می‌فهمم که امنیت تجربه‌ای زیسته است و نه یک مفهوم انتزاعی. می‌بینم که چگونه نظام مقدس جمهوری اسلامی، برای وطنم، این مادر رنج‌کشیده، حصاری استوار ساخته است. من که از کودکی تا مادری، نفس‌به‌نفس با این نظام رشد کرده‌ام، اکنون فرزندم را در آغوش می‌گیرم و با آرامش به افق پیش رویش در این سرزمین نگاه می‌کنم! آرامشی که حاصل سال‌ها ایستادگی مردم این سرزمین است. سال‌هاست که در پناه این حصار زندگی جریان دارد؛ بی‌آنکه توطئه‌ها و نگاه‌های خصمانه توانسته باشند حتی وجبی از این خاک را بی‌رنگ کنند یا از پیکره‌اش جدا سازند.
شاید همین امنیت ریشه‌دار است که باعث می‌شود وقوع یک حادثه تلخ (مثلا اگر امنیت کودکی معصوم به خطر بیفتد) چنین وجدان جمعی ما را بلرزاند. اندوهش، روزها و هفته‌ها در جامعه می‌ماند و رهای‌مان نمی‌کند. این نشانه ارزش بالای جان انسان در این سرزمین است؛ جایی که فقدان هرگز عادی نمی‌شود و خبر بی‌صدا از کنار دردها عبور نمی‌کند. اصلا تفاوت از همین‌جا آغاز می‌شود. از همین ارزشی که خبر اینجا به امنیت می‌دهد و آنجا، خارج از سایه این درخت، به مد و فشن و عیاشی‌های سلبریتی‌های‌شان می‌دهد و بی‌تفاوت از کنار جزیره‌ای با چندصد زن و کودک دزدیده شده در آن می‌گذرد.
در سایه این امنیت است که معنای واژه «حرم» برایم عمیق‌تر شده است. حرم، پیش از هر چیز، همان حریم امن خانواده است؛ جایی که حرمت زن، مادر و کودک، چون گوهری پاس داشته می‌شود و در معنایی گسترده‌تر، همان حقیقتی است که شهید حاج قاسم سلیمانی به زیبایی بیانش کرد: «ایران، حرم است». سرزمینی که حرمت دارد، حریم دارد و مردمانش، زن و مرد، زیر سایه درخت انقلاب با عزت زندگی می‌کنند.
این نظام، هم از مادر وطن پاسداری کرده و هم از من مادر. هم مرزها را حفظ کرده و هم ایمان و خانواده‌ام را. آن نهال کوچک، امروز آن‌قدر استوار شده که هم سایه‌اش بر سر ماست و هم شاخه‌هایش سپری برای این سرزمین. من، همان دختربچه دیروز، امروز مادری هستم که با اطمینان می‌داند فرزندش را در سرزمینی امن، با هویتی مستقل و کرامتی پایدار، بزرگ می‌کند و این، شاید روشن‌ترین و باشکوه‌ترین ثمره درختی باشد که روزی، همه ما با دست‌های کوچک و دل‌های بزرگ از آن مراقبت کردیم.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.