آگاه: نخستین پرسش این است: چرا یک شهروند ترکیه یا چین و...، بهرغم تمام نقدهای سیاسی که ممکن است به دولتهای خود داشته باشد، «هویت ملی» خود را از «کنشگری سیاسی» تفکیک میکند؟ در ترکیه، پرچم و زبان، خط قرمزهایی هستند که فراتر از احزاب تعریف میشوند؛ اما در ایران، به دلیل یک خطای راهبردی در تحلیل، بسیاری از افراد «نقد حاکمیت» را با «نفی وطن» یکسان میانگارند.
در روانشناسی اجتماعی، این پدیده را میتوان نوعی «واکنش جابهجا شده» نامید. فرد چون نمیتواند خشم خود را از یک مشکل اقتصادی یا اجتماعی بهطور مستقیم حل کند، کل هویت و ریشه خود را هدف قرار میدهد. این در حالی است که در آمریکا، حتی منتقدترین جنبشهای اجتماعی نیز خود را زیر پرچم کشورشان تعریف میکنند تا قدرت اثرگذاری داشته باشند؛ اما در ایران، گویی «بیوطنی» به اشتباه، نماد آزاداندیشی تلقی شده است.
تغذیه از جیب و هجمه به ریشه
یکی از تلخترین بخشهای این بساط فرهنگی، ظهور پدیدهای است که میتوان آن را «اپوزیسیون برخوردار» نامید. سلبریتیهایی که تمام ثروت، شهرت و اعتبار خود را از بستر همین خاک و امنیت آن به دست آوردهاند، اما برای حفظ «برند روشنفکری» و جذب لایکهای مجازی، مدام در حال پمپاژ ناامیدی و تحقیر داشتههای ملی هستند.
این یک «تجارت پرسود فرهنگی» است. در فضای مجازی، «غر زدن» و «فحش دادن به خودی» تبدیل به یک فضیلت کاذب شده است. فرد در حالی که در ویلاهای لوکس خود نشسته و از امکانات عمومی بهره میبرد، ژست دردمندی میگیرد و با تحقیر دستاوردهای کشور، خود را در صف اول روشنفکری جا میزند. این نحله فکری نه تنها ارزشمند نیست، بلکه نوعی «نیهیلیسم معیشتی» است که فقط به دنبال پروار شدن از جیب ملت و فروختن اعتبار همان ملت به بیگانگان است.
تراژدی «ای ایران»؛ اشکهای تمساح در صف اول وطنفروشی
بسیار خندهدار و در عین حال دردناک است وقتی میبینیم کسانی که در عمل، بیشترین ضربه را به منافع ملی میزنند و در پروژههای تحریم یا تخریب تصویر ایران در جهان نقش دارند، در محافل خود سرود «ای ایران» میخوانند و اشک میریزند. این «ناسیونالیسم رمانتیک و بیثمر»، هیچ ارزش تمدنیای ندارد. گریه بر شکوه گذشته (هخامنشیان و ساسانیان) در حالی که فرد به «نانوی ایرانی»، «پژوهشگاه رویان» یا «کشتیسازی بومی» امروز بیاعتنا یا حتی معترض است، چیزی فراتر از مضحکه است.
لکنت زبانی و توهم «شیکبودن»؛ استعمار در لایه واژگان
یکی از مظاهر بارز این خودتحقیری، پناه بردن به واژگان بیگانه برای جبران خلأ اعتمادبهنفس است. در محافل به اصطلاح روشنفکری، بهکار بردن چهار کلمه انگلیسی در میان جملات فارسی، نه نشانه سواد، بلکه نشانه نوعی «سرسپردگی فرهنگی» است. فرد تصور میکند با گفتن «تارگت» بهجای «هدف» یا «منتیالیتی» بهجای «طرز فکر»، چندین پله از توده مردم فراتر رفته و به جرگه جهانیان پیوسته است.
این تفرعن زبانی تنها محدود به وامگیری از غرب نیست؛ بلکه در سوی دیگر، با عدهای مواجهیم که با بهکار بردن الفاظ سختفهم و مهجور عربی، میکوشند هالهای از قداست و علم دستنایافتنی به دور خود بکشند. افرادی که برای بیان مفاهیم ساده، به واژگانی چون «استسباع» (خویشتن را در برابر درنده خوار ساختن) یا «دأب» (عادت و رویه) پناه میبرند یا با استفاده مکرر از کلماتی نظیر «تصلب»، «مداقه» و «استنکاف»، آگاهانه میان خود و مخاطب دیوار میکشند. در هر دو حالت (چه شیفتگی به انگلیسی و چه تکلف در عربی)، ما با یک «بحران اصالت» روبهرو هستیم. در هر دو گروه، هدف نه تبیین حقیقت، بلکه «تمایزطلبی کاذب» است. فرد تصور میکند با سخن گفتن به زبانی که توده مردم از درک آن عاجزند، صاحب فضیلتی ویژه شده است؛ غافل از اینکه قدرت یک اندیشمند در «سادهسازی مفاهیم پیچیده» است، نه در «پیچیدهسازی تعابیر ساده.» این همان لایه پنهان خودتحقیری است که در آن، زبان مادری (فارسی) به جرم «سادگی و صراحت»، قربانی ژستهای عالمنمایانه میشود.
این «تفرعن زبانی» در واقع لایهای از همان استعمار فرانو است که در آن، فرد داوطلبانه هویت زبانی خود را قربانی میکند تا «بهروز» به نظر برسد. زبان، خانه هویت است و کسی که خانهاش را با آجرهای عاریهای میسازد، هرگز به امنیت فکری نخواهد رسید. خندهدار است که این افراد، زبان غنی فارسی را که میراث سعدی و خانه حافظ و مولاناست، برای بیان مفاهیم روزمره «دمده» میدانند، اما با چند اصطلاح دستوپاشکسته غربی، احساس تشخص میکنند.
بایکوت افتخارات مدرن
در حالی که ما بهدرستی به فرش دستباف و معماری بینظیر دوران صفوی یا اشعار استوار کلاسیکمان افتخار میکنیم، نوعی «نابینایی عمدی» نسبت به دستاوردهای معاصر در جامعه شکل گرفته است. جوان ایرانی تحت تاثیر فضای مسموم رسانهای، تصور میکند که ایران کشوری است که تنها هنرستانش «گذشته» است و در «حال» هیچ حرفی برای گفتن ندارد.
این نوشتار میکوشد با صدای بلند بپرسد: چرا پیشرفتهای شگرف دانشمندان ما در موسسه «رویان» که در لبه دانش سلولهای بنیادی حرکت میکنند یا رتبههای تکرقمی ایران در فناوری «نانو» و توانمندیهای خیرهکننده در «کشتیسازی» و صنایع دفاعی، در ذهن این منتقدان همیشه ناراضی، جایی ندارد؟ پاسخ تلخ است: چون دیدن این موفقیتها با «پروژه خودتحقیری» تداخل دارد. آنها ترجیح میدهند ایران را یک «ویرانه» به تصویر بکشند تا ژست منجی و مصلح خود را حفظ کنند. افتخار به «هویت» مستلزم پذیرش «توانمندی فعلی» است و این چیزی است که اپوزیسیون مدگرا از آن هراس دارد.
اپوزیسیون بودن به مثابه «فشن» و «فضیلت کاذب»
امروز در ایران، منتقد بودن (نه به معنای اصلاحگری، بلکه به معنای نفی مطلق) تبدیل به یک «تیپ شخصیتی» شده است. گویی اگر کسی از پیشرفتی تعریف کند یا به داشتهای ببالد، «حکومتی» یا «سادهلوح» تلقی میشود و اگر کسی به همهچیز بتازد و خاک خود را توبره کند، «باهوش» و «روشنفکر» است.
این فضا، فضیلت فکری را از معنا تهی کرده است. سلبریتیهایی که از بودجههای عمومی و تریبونهای ملی به اوج رسیدهاند، با یک چرخش نمایشی، شروع به فحاشی به همان نظامی میکنند که آنها را پروار کرده است. این «نان به نرخ روز خوردن مدرن»، بزرگترین ضربه را به اخلاق اجتماعی زده است. آنها نه به دنبال حقیقت هستند و نه دلشان برای آن دختر جوانی که هزینه درمان ندارد و خود را به دلیل نداری به دست سرطان میسپارد، میسوزد؛ آنها تنها به دنبال «لایک» مخاطبی هستند که او هم در تله خودتحقیری گرفتار شده است.
تناقض اشک و عمل؛ ماجرای سرود «ای ایران»
بخش بسیار تماشایی و البته تراژیک این ماجرا، تجمعاتی در داخل و خارج از کشور است که در آن افراد، دست در دست هم سرود «ای ایران ای مرز پرگهر» را میخوانند و اشک میریزند، اما در همان حال، با تمام توان برای تحریم بیشتر همان مرز و بوم لابی میکنند یا از پروژههایی حمایت میکنند که نتیجهاش تضعیف اقتدار ملی است.
این «وطنپرستی فانتزی»، خطرناکتر از بیوطنی است. وطنپرستی واقعی در «ساختن» و «ایستادن» تجلی مییابد، نه در اشکهای رمانتیک برای دوران باستان، در حالی که آرزوی نابودی «امروز» ایران را در سر میپروریم. کسی که برای تحریم دارویی هموطنش تلاش میکند، هر قدر هم که زیبا «ای ایران» را بخواند، در صف اول وطنفروشان است.
چه باید کرد؟ راهبرد بازگشت به خویشتن
برای مقابله با این موج مخرب، باید «هویت ایرانی» را از حصار سیاستزدگی خارج کرد. ما نیاز به یک «نهضت روایتگری» داریم.
تبیین کارآمدی: باید به جای زبان آمار، به زبان هنر و روایت، موفقیتهای دانشمندان گمناممان را به رخ بکشیم.
جدا کردن وطن از دولت: باید به نوجوان آموخت که ایران، موجودیتی مقدس و ابدی است که نقد عملکرد مسئولانش، نباید به نفرت از خاکش منجر شود.
تحقیر خودتحقیران: باید با زبانی مستدل و البته کمی گزنده (همانطور که خود این افراد عمل میکنند)، نشان داد که بهکار بردن کلمات انگلیسی یا نفی دستاوردهای علمی، نه تنها شیک نیست، بلکه نشانه کمسواد بودن و عقبماندگی ذهنی است.
یکی از مغالطههای بزرگ جریان خودتحقیر، ایجاد گسست تصنعی میان «ایران باستان»، «ایران دوران اسلامی» و «ایران معاصر» است. آنها میکوشند تا به جوان ایرانی القا کنند که شکوه این سرزمین در ۲۵۰۰ سال پیش دفن شده و هر آنچه پس از آن آمده، یا عاریهای است یا بیارزش.
اما نگاه علمی ثابت میکند که تمدن یک «جریان سیال» است. همان نبوغی که روزگاری «قنات» را برای مهار آب ابداع کرد و «بادگیر» را برای غلبه بر گرما، امروز در کالبد دانشمندان «نانو» و متخصصان «سلولهای بنیادی» تجلی یافته است. اگر ما به «پزشکی سینایی» افتخار میکنیم، باید بدانیم که استمرار آن تفکر، امروز در اتاقهای عمل و آزمایشگاههای پیشرفته ماست. نفی «ایران امروز» به بهانه ستایش «ایران باستان»، مثل این است که کسی ریشههای یک درخت را بپرستد، اما از میوههای امروزی همان درخت بیزاری بجوید. این پارادوکس، نشاندهنده یک غرضورزی سیاسی است، نه یک دغدغه ملی.
رسانههای نوین و «مهندسی ناامیدی»
در لایه دیگر، باید به نقش پلتفرمهای مجازی در تقویت این خودتحقیری اشاره کرد. الگوریتمهای شبکههای اجتماعی بهگونهای طراحی شدهاند که «خبر بد» و «تصویر سیاه» از ایران را با ضریب هزار برابر منتشر میکنند. در این فضا، اگر یک پل در گوشهای از اروپا ساخته شود، نماد «توسعه» است، اما اگر بزرگترین پروژه سدسازی یا تونلسازی در ایران به دست مهندسان داخلی رقم بخورد یا سانسور میشود یا با برچسبهای «تخریب محیط زیست» و «فساد مالی»، ارزش علمی آن سرکوب میشود.
سلبریتیها در این میان، نقش «تسهیلگر ناامیدی» را بازی میکنند. آنها با بازنشر گزینشی زشتیها و بایکوت مطلق زیباییها، مخاطب را به این نتیجه میرسانند که «اینجا دیگر جای ماندن نیست.» این همان نقطهای است که «اپوزیسیون بودن» از یک فعالیت سیاسی به یک «خیانت تمدنی» تبدیل میشود؛ زیرا سرمایه اصلی یک کشور، یعنی «امید نسل جوان»، را هدف قرار داده است.
ضرورت بازتعریف «روشنفکری اصیل»
روشنفکر کسی نیست که فقط «نقد» کند؛ روشنفکر کسی است که «راه رهایی» را نشان دهد. در تاریخ معاصر ما، کسانی مثل جلال آلاحمد با طرح مفهوم «غربزدگی»، زنگ خطر را به صدا درآوردند. امروز اما، با نوعی «غربزدگی دستدوم» روبهرو هستیم که حتی از نسخه اصلیاش هم حقیرتر است.
روشنفکر واقعی امروز کسی است که بتواند میان «مطالبهگری از قدرت» و «صیانت از حرمت وطن» مرز دقیقی بکشد. کسی که اجازه ندهد چهار کلمه انگلیسی، جایگزین تفکر عمیق شود و اجازه ندهد ژستهای نمایشی سلبریتیهای پروار شده، جای ایثار خاموش پرستاران، معلمان و دانشمندان این مرز و بوم را بگیرد.
ایران به مثابه یک «ایمان»
ایران، فراتر از یک جغرافیای محصور در مرزها، یک «فرهنگ-شهر» و یک «رسالت تمدنی» است. خودتحقیری، سمی است که نه برای اصلاح امور، بلکه برای از کار انداختن اراده ملی تزریق میشود. کسانی که در صف اول وطنفروشی ایستادهاند و همزمان برای «ای ایران» اشک میریزند، دچار یک «اسکیزوفرنی فرهنگی» هستند که ریشه در بیهویتی دارد.
وظیفه امروز ما، عبور از این «مد زشت تحقیر» و بازگشت به عزت نفس ملی است. ما باید بیاموزیم که میتوان منتقد شدید سیاستها بود، اما عاشق سرسخت خاک ماند. باید به نوجوانانمان یاد بدهیم که «شیک بودن» در اصالت است، نه در تقلید کورکوانه. افتخار به نانو، رویان و کشتیسازی و...، نه یک انتخاب سیاسی، بلکه یک ضرورت هویتی است برای ملتی که میخواهد در نظم جدید جهانی، «فاعل» باشد نه «مفعول.»
زمان آن رسیده است که نقاب از چهره «سلبریتیسم پارادوکسیال» برداریم و به جای ستایش کسانی که از جیب این ملت میخورند و به ریشهاش تیشه میزنند، قهرمانان واقعی این سرزمین را در صدر بنشانیم؛ همانها که بیهیاهو، ایران را در تراز قدرتهای علمی و صنعت جهان حفظ کردهاند. هویت ایرانی، نه با فحش به خودی، بلکه با «ایمان به توانستن» بازسازی خواهد شد.
نظر شما