آگاه: در این میان، مهدی اخوانثالث جایگاهی ویژه دارد. او نه مانند برخی از رمانتیکها در پی حدیث نفس صرف بود و نه مانند سیاسیکاران، شعر را به بیانیه بدل کرد. اخوان هویت ملی را در ظرف «سمبولیسم اجتماعی» ریخت. او معتقد بود که برای درک کیستی امروزمان، باید بدانیم که بر ما چه گذشته است. اینجاست که هویت در اندیشه او، به دو شاخه اصلی تقسیم میشود: هویت فردی که بازتاب تنهایی شاعر است و هویت اجتماعی که انعکاس سرنوشت یک ملت است.
بخش اول: هویت فردی؛ لولیوش مغموم در جستوجوی خویشتن
اخوانثالث را «شاعر شکست» نامیدهاند، اما این برچسب نباید ما را از عمق «هویت فردی» در اشعار او غافل کند. هویت فردی در اندیشه او، ساخته و پرداخته جامعه نیست، بلکه بازتابی از زندگینامه پرفراز و نشیب اوست. شکست جبهه ملی در کودتای ۲۸ مرداد، برای اخوان تنها یک واقعه سیاسی نبود، بلکه یک ضربه روحی بود که هویت او را بازتعریف کرد.
او خود را «دشنام پست آفرینش» و «سنگ تیپاخورده» مینامد. این تعابیر، فراتر از یک فروتنی شاعرانه، نشاندهنده هویت انسانی است که در چنبره دنیای مدرن و بنبستهای سیاسی، احساس بیپناهی میکند. اخوان در شعر «منم من، میهمان هر شبت، لولیوش مغموم»، خود را به عنوان فردی معرفی میکند که پیوندش با شادی قطع شده است. هویت فردی او با «تنهایی بزرگ» گره خورده است؛ تنهاییای که نه خدا آن را میگیرد و نه شیطان. این فردیت، در واقع مابهازای بیرونی تمام انسانهای آزادهای است که در دوران استبداد، راهی به رهایی نمییابند. او با انتخاب صفت «گرگ درنده» برای خود، نشان میدهد که هویت او در برابر پستیها، رویکردی تهاجمی و عزتمندانه دارد، حتی اگر به قیمت انزوا تمام شود.
بخش دوم: هویت اجتماعی و اسطوره «کتیبه»
در لایه دوم، اخوان به هویت اجتماعی میپردازد. او معتقد است که هویت یک ملت، مجموعهای از تجربیات مشترک تلخ و شیرینی است که در حافظه جمعی رسوب کرده است. در شعر اخوان، هویت اجتماعی بازتابدهنده شکست آرزوهای یک ملت است. او در شاهکار خود، «کتیبه»، این هویت را به زیباترین و البته تلخترین شکل ترسیم میکند. زنجیری که پای آدمهای کتیبه را به هم بسته است، تنها یک ابزار شکنجه نیست؛ بلکه نماد «جبر تاریخی» است که هویت سیاسی و اجتماعی ایرانیان را در بند کشیده است.
آدمهای کتیبه، نمادی از جامعهای هستند که در عین کنار هم بودن، با هم بیگانهاند و تنها در رنج کشیدن با یکدیگر وحدت دارند. اخوان در اینجا میخواهد بگوید که هویت اجتماعی ما در دوران معاصر، با نوعی «پوچی در حرکت» گره خورده است؛ ما تختهسنگ تاریخ را با خون جگر زیر و رو میکنیم، اما در نهایت با واقعیتی تکراری روبهرو میشویم. این نگاه جبرگرایانه، ریشه در سرخوردگیهای پس از مرداد ۱۳۳۲ دارد؛ جایی که هویت مبارزهجوی ایرانی، زیر بهمن سنگین «زمستان» استبداد، دفن شد.
بخش سوم: زمستان؛ شناسنامه یک عصر یخی
اگر بخواهیم برای هویت اجتماعی ایران در دهه ۳۰ و ۴۰ شمسی یک سند صادر کنیم، آن سند بیشک شعر «زمستان» است. اخوان در این شعر، هویت ملی را در وضعیت «انجماد» توصیف میکند. در فضایی که «سلام را پاسخ نمیگویند» و «هوا بس ناجوانمردانه سرد است»، هویت جمعی از هم پاشیده و جای خود را به «ترس» و «انزوا» داده است.
اخوان در این اثر، هویت ایرانی را در تقابل با «دیگری غاصب» (حکومت استبدادی و ایادی بیگانه) قرار میدهد. زمستان در اینجا صرفا یک فصل نیست، بلکه یک «موقعیت هویتی» است؛ موقعیتی که در آن انسان ایرانی از فرط سرما و خفقان، حتی جرات نمیکند سر از گریبان بیرون آورد. این شعر نشان میدهد که چگونه استبداد میتواند هویت پویا و کنشگر یک ملت را به هویتی منفعل و سردرلاک تبدیل کند.
بخش چهارم: هویت دینی و پارادوکس «مزدشت»
یکی از چالشبرانگیزترین ابعاد هویت در اندیشه اخوان، نسبت او با دین است. اخوان از معدود شاعرانی است که ابایی از نقد وضعیت موجود و بازگشت به ریشههای باستانی نداشت. هویت دینی در شعر او دو لایه دارد: لایه اول، احترام به نمادهای مذهبی عجین شده با فرهنگ ایرانی (مانند ارادت به امام رضا (ع) در قصیده «تسلی و سلام») و لایه دوم که لایه اصلی است، گرایش شدید به آیینهای پیش از اسلام.
او که از شکستهای سیاسی به تنگ آمده بود، هویت نجاتبخش ایران را در ادیان باستانی مانند زرتشتی، مزدکی و مانوی جستوجو میکرد. اوج این تفکر در ابداع آیین «مزدشت» متجلی میشود. «مزدشت» که ترکیبی از نام «مزدک» (نماد عدالت اجتماعی و برابری) و «زرتشت» (نماد معنویت و اخلاق ایرانی) است، در واقع «مدینه فاضله» اخوان برای بازیابی هویت ملی بود.
دکتر شفیعیکدکنی معتقد است که مزدشت، راهی برای رهایی اخوان از تناقضهای روحیاش بود. اخوان با تکیه بر این هویت برساخته، میخواست بگوید که ایرانی برای رسیدن به بزرگی، باید به «پندار، گفتار و کردار نیک» بازگردد و عدالت را سرلوحه قرار دهد. او غربگرایی و تازیگرایی را دو لبه قیچی میدید که هویت ایرانی را تکهتکه میکنند و «مزدشت» سنگر او در برابر این هجمه بود.
بخش پنجم: زبان فارسی؛ دژ تسخیرناپذیر هویت
از دیدگاه اخوان، مهمترین رکن هویت ملی، «زبان فارسی» است. او زبان را نه تنها ابزار بیان، که تمام موجودیت یک ملت میدانست. سبک خاص اخوان که به «ارکائیسم» یا کهنگرایی مشهور است، صرفا یک انتخاب ادبی نبود، بلکه یک «کنش هویتی» بود. او با احیای نحو و واژگان سبک خراسانی، پیوندی میان انسان سرگشته معاصر و شکوه عصر فردوسی برقرار کرد.
او معتقد بود زبانی که به ابتذال کشیده شود، ملتی مبتذل میسازد. لذا با وسواس تمام از واژگان اصیل استفاده میکرد تا نشان دهد که هویت ایرانی در بطن کلمات فارسی زنده است. او حتی در شعرهای عامیانهتر و کوچهبازاریاش نیز، آن استواری و فخامت زبانی را حفظ میکرد. اخوان زبان را «وطن» خود میدانست؛ وطنی که هیچ کودتا و جنگی نمیتوانست آن را از او بگیرد. او با پناه بردن به زبان آرکائیک، در واقع از «حال حقیر» به «گذشته کبیر» فرار میکرد تا از کیان فرهنگی خود دفاع کند. از نظر او، شاعری که زبان را پاس نمیدارد، در حقیقت به هویت ملی خود پشت کرده است.
بخش ششم: اسطوره؛ جانی تازه در کالبد تاریخ
هویت فرهنگی در اندیشه اخوان، پیوندی ناگسستنی با اساطیر دارد. او اسطورهها را نه به عنوان قصههایی برای خواب کردن، بلکه به عنوان ابزاری برای بیدار کردن جامعه به کار میبست. در شعر او، اساطیر شاهنامه زنده میشوند تا دردهای قرن بیستم را روایت کنند. رستم در «خوان هشتم» دیگر آن پهلوان بیشکست نیست؛ او نمادی از ملت ایران است که به دست «شغاد»های خودی و با مکر بیگانگان به چاه ویل شکست سقوط کرده است.
اخوان با استفاده از اسطوره، به هویت ملی عمق تاریخی میبخشد. او معتقد است که ما در هر دوره، اساطیر خود را تکرار میکنیم. وقتی او از «کاوه» سخن میگوید، در واقع به دنبال عدالتی است که در خیابانهای تهران معاصر گم شده است. این رویکرد اسطورهشناختی باعث میشود که شعر او از حالت «تاریخ صرف» خارج شده و به «حکمت هویتی» بدل شود. او با بازخوانی نبردهای باستانی، به مخاطبش یادآور میشود که هویت ایرانی، هویتی است که همواره در نبرد میان خیر و شر (اهورامزدا و اهریمن) شکل گرفته است.
بخش هفتم: جغرافیای فرهنگی و رؤیای ایران بزرگ
یکی از ابعاد کمتر دیده شده در هویتشناسی اخوان، نگاه او به «جهان ایرانی» است. اخوان مرزهای سیاسی را برای تعریف هویت ملی کافی نمیدانست. او به «خراسان بزرگ» معتقد بود؛ جغرافیایی که از توس و نیشابور تا بخارا، سمرقند، مرو و بلخ گسترده است. او با حسرتی عمیق از پارههای جدا شده وطن سخن میگفت و غصب این سرزمینها توسط بیگانگان را نتیجه بیکفایتی حاکمان میدید.
در نگاه او، یک تاجیک، یک افغانستانی و یک ایرانی، همگی اعضای یک پیکر هویتی هستند که زبان فارسی و تاریخ مشترک آنها را به هم پیوند داده است. او در مؤخره کتاب «از این اوستا»، با صراحتی بینظیر به نقد جداییهای جغرافیایی میپردازد و میگوید: «خراسان دیگر مادون و ماورای نهر ندارد؛ خراسان، خراسان است». این نگاه فرامرزی نشاندهنده آن است که هویت ملی از منظر اخوان، هویتی «تمدنی» است نه صرفا «کشوری». او به دنبال نوعی یگانگی فرهنگی بود که در آن شاعران و اندیشمندان تمام قلمرو زبان فارسی بتوانند در کنار هم، شکوه گذشته را بازسازی کنند.
بخش هشتم: هویت در آینه میراث و هنر
اخوان علاوه بر اسطوره و زبان، هویت ملی را در هنرهای دیگر ایرانی نیز میجست. موسیقی اصیل ایرانی، ضربالمثلها و هنرهای عامیانه، عناصری هستند که به وفور در شعر او دیده میشوند. نام بردن از موسیقیدانانی چون «باربد» و «رامتین» یا اشاره به گوشههای موسیقی نظیر «حجاز» و «ابوعطا»، تنها برای آرایه ادبی نیست؛ بلکه او میخواهد تار و پود هویت ایرانی را در تمام ابعادش به نمایش بگذارد.
او حتی از «فرهنگ عامیانه» نیز به عنوان ریشهای برای هویت ملی دفاع میکرد. ضربالمثلهایی که او در اشعارش به کار میبرد، پیوندی میان حکمت توده مردم و اندیشه نخبگانی ایجاد میکند. اخوان معتقد بود که «حقیقت»، آن «لاغرکمیشی» است که همواره در تاریخ ایران قربانی شده است، اما این وظیفه هنر است که نگذارد این حقیقت فراموش شود.
نتیجهگیری: چاووشخوانی در ویرانهها
مهدی اخوانثالث با کولهباری از دانش تاریخی و زبانی، توانست هویتی را برای انسان ایرانی تعریف کند که هم بر مدار سنت میچرخید و هم با دردهای مدرن آشنا بود. او نه در گذشته غرق شد و نه هویت خود را در برابر مظاهر پوشالی مدرنیته باخت. هویت ملی در شعر اخوان، هویتی «سوگوار اما سربلند» است.
او نشان داد که حتی در دل «زمستان» استبداد، میتوان با تکیه بر «فر ایزدی» و میراث فردوسی، چراغ هویت را روشن نگه داشت. اگرچه او را «شاعر شکست» مینامیم، اما پیروزی بزرگ او در این بود که توانست از دل آن شکست تاریخی، هویتی بسازد که هنوز هم پس از دههها، برای هر ایرانی بیداری، الهامبخش و تاملبرانگیز است. اخوان، نگهبان بیدار مرزهای فرهنگی ما بود؛ شاعری که تا آخرین دم، برای «ایران، ای کهن بوم و بر» سرود و هویت ملی را از غبار فراموشی نجات داد.
نظر شما